مرا از من برون آور، دریدَستَم پلنگِ خود

مرا از من برون آور، دریدَستَم پلنگِ خود سرم شد سالها گرمست، بی پروا به جنگِ خود اگر چه نوبهاری داشتم، در وحشتِ توفان –…

ادامه مطلب

غمی که در دلِ تو جاکند، همش خواهم، که دردِ

غمی که در دلِ تو جاکند، همش خواهم، که دردِ خاطرِ ناشادمانِ من باشد الهی! مظهرِ عشقِ تمامِ آدمیان، نشانِ تیشهٔ فرهادِ کوه کن باشد!…

ادامه مطلب

دلتنگم و در چنگلِ ما و منِ خویشم

دلتنگم و در چنگلِ ما و منِ خویشم ای درد چه خواهی تو ازین حالِ پریشم در دامنِ طوفان به تقلا شده ام، باز افتاده…

ادامه مطلب

حسِ مغمومِ بی تویی در من، ناله ای زارِ تختِ

حسِ مغمومِ بی تویی در من، ناله ای زارِ تختِ خواب شده نقشِ امید در سراسرِ ذهن، در تموزان شده، سراب شده ای جدا مانده…

ادامه مطلب

پایهٔ تقدیر اگر سست است، تدبیر از شماست!

پایهٔ تقدیر اگر سست است، تدبیر از شماست! ای که دستانِ نیازِ ما بسویت در دعاست! ما گرفتارانِ وادی هایِ دشواری، مدام ضَجه کردیمت، صدا…

ادامه مطلب

با من چه کرده ای که هوایی شده دلم

با من چه کرده ای که هوایی شده دلم پُر بیم از درایِ جدایی شده دلم شب ها نگاهِ من به درِ خانه مانده است…

ادامه مطلب

از زنده جانِ مرده، منم زنده جان هنوز

از زنده جانِ مرده، منم زنده جان هنوز کاینگونه سر ز خرمنِ آوار می کشم، تا چیغِ من بلند شود تا به عرش تو ای…

ادامه مطلب

من، شعرِ سوگ اندودِ خود را، یک شبی،کُشتم

من، شعرِ سوگ اندودِ خود را، یک شبی،کُشتم با خشم کوبیده سرش، با درد، با مشتم با نعشِ مرگ آمیزِ خود، چون سایه، گوییا هی…

ادامه مطلب

قفس ها زنده هستند هیچ گاهی هم نمی میرند

قفس ها زنده هستند هیچ گاهی هم نمی میرند قفس ها دایم از نو زاده هستند، کی، کجا،پیرند؟ قفس ها با من از کویِ بهشتم…

ادامه مطلب

دلِ من بستۀ صد ناتوانیست

دلِ من بستۀ صد ناتوانیست و گورستانِ آمالِ جوانیست زمینش مقتلِ یک عشقِ داغان شبستانِ غریبِ بی نشانیست دراو، مانده اجاقِ سردِ اتراق تپشگاهِ نفسهایِ…

ادامه مطلب

خبرشدم که پیام گیرِ تان خراب شده

خبرشدم که پیام گیرِ تان خراب شده یخی که نامِ من آنجای بود، آب شده شده، ولی چه کنم پاسِ آشنایی ها هنوز مانده بر…

ادامه مطلب

بینی پچق، لندغرم، چشمِ زاری ام

بینی پچق، لندغرم، چشمِ زاری ام! اوزبیکم و بلوچ و پر از بی قراری ام! پشتونِ روزگار خرابم در این قفس تا چند از گدازهٔ…

ادامه مطلب

بر تلخیِ فصلِ نو جوانی، لعنت!

بر تلخیِ فصلِ نو جوانی، لعنت! بر نومیدی و کامرانی، لعنت! گر عمر بود سرایِ غم خوردن ها بر پدّرِ کلِ زندگانی، لعنت! ۶ ثور…

ادامه مطلب

از کوچه هایِ زخمی و پر گرد، برخیزیم

از کوچه هایِ زخمی و پر گرد، برخیزیم زین دوزخِ بی آسمان و سرد، برخیزیم با مرده هایِ مان بگوییم یک نفس بدرود از دشت…

ادامه مطلب

یک بغل بوییدمت، کابل بهار آلوده ماند

یک بغل بوییدمت، کابل بهار آلوده ماند چون بیابان کوچه هایش پر ز مشکِ سوده ماند سنبل از موهایِ تو تا ریخت بر دامانِ شب…

ادامه مطلب

گورِ بابایِ قسمت و تقدیر، گورِ بابایِ جنگِ

گورِ بابایِ قسمت و تقدیر، گورِ بابایِ جنگِ کشور گیر گر نمردی در این فواره خون، دف بزن، رقص کن دوباره بمیر غیرِ آنهم تلی…

ادامه مطلب

قفس آخر قفس باشد،گر از زر هست و پهناور

قفس آخر قفس باشد،گر از زر هست و پهناور نیاسایی در آن گاهی! -تبر بردار و بشکن در! اگر راهی به آزادی، نداری عاقبت روزی…

ادامه مطلب

سالی که گریبانِ تورا گل زده بودم

سالی که گریبانِ تورا گل زده بودم از باغِ صفا، شاخهٔ سنبل زده بودم بالایِ دو تا جادویِ چشمانِ سیاهت گل دسته برآن خرمنِ کاکل…

ادامه مطلب

حتی میانِ خانۀ خود هم مسافرم

حتی میانِ خانۀ خود هم مسافرم از بهر آنکه گفته کسی شخصِ شاعرم ژولیده ام و سکرتِ ارزان به لب کنم مردم همیشه دیده به…

ادامه مطلب

بیابانی در من زاده شده است

بیابانی در من زاده شده است خشکیده تّرّک برداشته و برایِ بیداریِ گیاه و علف در من چیغ می زند: “کجایید های علفهایِ نفس سوخته…

ادامه مطلب

ای درونت از دگر، ای ظاهرت از منِ من

ای درونت از دگر، ای ظاهرت از منِ من چون تو بنشستی مرا در ذروه هایِ جان و تن تو خموشی پیشِ چشمم مثلِ یک…

ادامه مطلب

آرزویی غنچه بست و آرزویی گل نکرد

آرزویی غنچه بست و آرزویی گل نکرد باغِ از خون آبیاری گشته گی، سنبل نکرد آلویِ امیال و سیبِ انتظاری کاشتیم سال ها رفتند و…

ادامه مطلب

یک مشت پوست و گوشتم و یک مشت استخوان

یک مشت پوست و گوشتم و یک مشت استخوان…٭ “آدم” مرا گذاشته، رفته به نا کجا کِرمِ سکوت در دهنم، می خورد زبان حتی که…

ادامه مطلب

ما چه خواستیم در زمانهٔ خویش، نفسی جز برایِ

ما چه خواستیم در زمانهٔ خویش، نفسی جز برایِ آزادی! ای جهاندارِ آفرینشگر، ای گرامی خدایِ آزادی! منتظر ماندیم که بنشیند، سالها بعدِ فصلِ قربانی…

ادامه مطلب

عاطفت را پشتِ شامِ خون چکان گم کرده ام

عاطفت را پشتِ شامِ خون چکان گم کرده ام کو سپیده! کو شفق! من آسمان گم کرده ام دوده هایِ رنج درمن، باد و توفان…

ادامه مطلب

دلواپسِتَم، چشم و چراغِ دلِ من شو

دلواپسِتَم، چشم و چراغِ دلِ من شو! من ریشه ام ای حال و هوایم، گِلِ من شو! بیرون نروم، ساده گیِ کار همین است بیرون…

ادامه مطلب

خدا، کارش شیرین کاریست، تنها ما نمی دانیم

خدا، کارش شیرین کاریست، تنها ما نمی دانیم بشر، پر از خود آزاریست، تنها ما نمی دانیم به راهش می رود آدم، برویِ شانه اش،…

ادامه مطلب

بهارِ عشرتِ من روزِگارِ مهجوریست

بهارِ عشرتِ من روزِگارِ مهجوریست نصیبِ من چقدر نازنین بگو، دوریست گذشت عمرِ من و یادِ تو نرفت از دل نفس کشیدنم حالا ز رویِ…

ادامه مطلب

این روز ها زخمی تر از هر جنگجو هستم

این روز ها زخمی تر از هر جنگجو هستم با خشمِ بی پایانِ خویشم، رو به رو هستم با من چه کرده زندگی، با من…

ادامه مطلب

ابر شد آسمان و از پهناش، دانه دانه گلِ سپید

ابر شد آسمان و از پهناش، دانه دانه گلِ سپید، تکید بر دلِ دشتِ تشنه از باران، غنچه هایِ پُر از امید، تکید شبِ دیجور…

ادامه مطلب

یک رقم هستم به بندِ رنجِ بی پایانِ خویش

یک رقم هستم به بندِ رنجِ بی پایانِ خویش یک رقم با او اسیرِ خَلوتِ پنهانِ خویش او دلش شادان که خونِ من مَکَد هردم…

ادامه مطلب

گریه میکردی و در من شعله ها سر می کشید

گریه میکردی و در من شعله ها سر می کشید هستیِ ناپایدارم، پاک در بر می کشید شعله ای می رفت در بادِ هوا، از…

ادامه مطلب

سودایِ من آیا زچه، سودا شدنی نیست

سودایِ من آیا زچه، سودا شدنی نیست این کورگره از چه دگر وا شدنی نیست دردی که مرا هست ازین محنتِ ایام بی دارویِ دیدار…

ادامه مطلب

دستانِ سردم را کجا و کی رها کردی

دستانِ سردم را کجا و کی رها کردی در کوچه هایِ بی پناهی ام صدا کردی وقتی که من گم کرده بودم رامشِ خود را…

ادامه مطلب

خانه ای خون چکانِ آزادی، بغضِ پر گشته از

خانه ای خون چکانِ آزادی، بغضِ پر گشته از فغان وطنم! پیکرت دردمند و رنج آگین، زیرِ این سقفِ آسمان وطنم! سینه ات کشتِ درد…

ادامه مطلب

به فهمِ سبزِ شکوهمندِ شاخه ها سوگند!

به فهمِ سبزِ شکوهمندِ شاخه ها سوگند! به نی نوایِ غریبان و کودکانِ وطن، که پا برهنه و نومید و گرسنه سرگردان، به جاده ها…

ادامه مطلب

ای گلِ رویِ صبحگه، پاکی و خوش نماستی

ای گلِ رویِ صبحگه، پاکی و خوش نماستی در نفسِ امیدِ من، روشنیِ خداستی دیر مکن درین افق، پای برون بکش برآ منتظرم نمان دگر،…

ادامه مطلب

آخ آخ دلتنگی

آخ آخ دلتنگی، باغِ ویران شده از پاییز را می ماند. چقدر دلتنگم، باغ پاییزم من؟ محمد اسحق فایز ۸ حمل ۱۳۹۹ کابل

ادامه مطلب

یک کوچه نمانده ست به پایان سفر ها

یک کوچه نمانده ست به پایان سفر ها پایان بده ای دوست به اما و اگر ها آزرده نشینی چقدر دردِ دلت داد از سینه…

ادامه مطلب

گلی دگر ز بهارانِ سبز، سر نزند!؟

گلی دگر ز بهارانِ سبز، سر نزند!؟ ز شاخِ سوخته بادام و سیب، بر نزند! هجومِ فاجعه خواند:” به جنگلِ پگهی کبوترانِ سفر کرده بال…

ادامه مطلب

شده دلتنگم و از سینه برآید نفسم

شده دلتنگم و از سینه برآید نفسم بِبَرَم بر درِ یک دره و بکشا قفسم بُبَر آنجا که فغان برکشم: – “ای داد گرا!” آخ!…

ادامه مطلب

در عشق در انظار چه رسوا شده ماندیم

در عشق در انظار چه رسوا شده ماندیم چون جرحهٔ ناسور دهن واشده ماندیم گرچه نرسیدیم به دلخواسته، گو، کَی زانو به بغل برده و…

ادامه مطلب

حاصلِ روز و شبم در همه جا دلتنگیست

حاصلِ روز و شبم در همه جا دلتنگیست آسمان گِردِ سرم کرده به پا دلتنگیست من که پرسیده ام از علتِ این غایله ها گفت:”…

ادامه مطلب

به یادت این همه بیدارم امشب

به یادت این همه بیدارم امشب حریقِ بسترِ تبدارم امشب تو در خوابی در آن غربت گرفتار من از جانِ خودم، بیزارم امشب دو چشمت…

ادامه مطلب

این غزل از ماه ها پیش است و فراموش شده بود،

این غزل از ماه ها پیش است و فراموش شده بود، استقبال غزل سایه است : چه شد که آشنا کسی، به این گذر نمی…

ادامه مطلب

هیچ کاری نمی توانم کرد، شانه هام رویِ ذهنِ

هیچ کاری نمی توانم کرد، شانه هام رویِ ذهنِ من بار است مغزِ من جوش میخورد از درد، گویی که آشیانِ اژدار است در خودم…

ادامه مطلب

گریخته ام بروم دِه و آسمان بخرم

گریخته ام بروم دِه و آسمان بخرم کمی ستاره و مهتاب و کهکشان بخرم دلم ز دقیِ این تنگنا پریشان است برایِ بال و پرم…

ادامه مطلب

صد بارمن گریخته ام از درونِ خویش

صد بارمن گریخته ام از درونِ خویش از بس که دیده ام جدلِ سرخِ گرگ و میش او می کَشد مرا که مرو زین بساطِ…

ادامه مطلب

در دور دستِ ذهن

در دور دستِ ذهن.. تارَکم زخمِ صد تبر دارد، خوانده ای نقشِ آشنایش را من نیفتاده ام زپا هرکز، _کَی؟ _ کجا؟ رفتم انتهایش را…

ادامه مطلب

چرا سر مانده ایدا رویِ این بالین مرگ اندود؟

چرا سر مانده ایدا رویِ این بالین مرگ اندود؟ ببینید، تا به گردون می رود از پیکرِ تان دود! ببینید ای بخواب اندر ترینان قوم،…

ادامه مطلب