هر دل که به عشق مبتلا نیست

هر دل که به عشق مبتلا نیست واقف ز شکیب حال ما نیست از فتنهٔ عشق سر کشیدن در مذهب عاشقان روا نیست رسم و…

ادامه مطلب

یار در کار دلم کوشش بسیاری کرد

یار در کار دلم کوشش بسیاری کرد عاقبت آه جگر سوختگان کاری کرد کرد چشم تو به نیش ستمی مرهم ریش بین که تیمار دلم…

ادامه مطلب

اشکِ چشم من که جان نقد روان می‌خواندش

اشکِ چشم من که جان نقد روان می‌خواندش دیده جرمی دید از آن رو از نظر می‌راندش سرو لاف سرفرازی می‌زند قدّت کجاست تا روان…

ادامه مطلب

آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت

آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت کز راه ادب پیش رخت رو به زمین داشت ز آن پیش که در کار کمان…

ادامه مطلب

ای به بوی تو صبا شیفتهٔ هر چمنی

ای به بوی تو صبا شیفتهٔ هر چمنی عطرسایی چو خطت، بی سر و بی پا چو منی تا شکست از شکن زلف توام شیشهٔ…

ادامه مطلب

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند کاکلت حلقهٔ سودای پریشانی چند کوکب سعدی و منظور سبک روحانی قدر وصل تو چه دانند گران جانی چند…

ادامه مطلب

باز آواز نی و فریاد درد انگیز عود

باز آواز نی و فریاد درد انگیز عود بی دلان را در حریم کعبهٔ جان ره نمود تا مقرّر شد که داغ عشق و سوز…

ادامه مطلب

تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمد

تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمد از نامهٔ محبّان نام گنه برآمد گو طرّهٔ را مبُر سر اکنون که رخ نمودی فکر از درازی…

ادامه مطلب

تا خطت خود را به سودای خطا خواهد کشید

تا خطت خود را به سودای خطا خواهد کشید مرغ جان را دل سوی دام بلا خواهد کشید گفتم از دل بیش از این زلفش…

ادامه مطلب

تا ز نسیم رحتمش رایحه‌ای به ما رسد

تا ز نسیم رحتمش رایحه‌ای به ما رسد بر سر راه آرزو منتظریم تا رسد گر کششی نباشد از جاذبهٔ عنایتش در طلب وصال او…

ادامه مطلب

ترک چشمت بی‌سپاه حُسن خنجر می‌زند

ترک چشمت بی‌سپاه حُسن خنجر می‌زند تا هنوز از جانب رویت چه سر بر می‌زند دل که محبوس است بی‌روی تو در زندان غم می‌گشاید…

ادامه مطلب

چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کرد

چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کرد ز گریه پای به گِل ماند و سر فدای تو کرد ز گریه دامن دُر…

ادامه مطلب

در ازل مهر تو با جان رقم غم می‌زد

در ازل مهر تو با جان رقم غم می‌زد دل آشفته ز سودای خطت دم می‌زد وقت ما را که تمنّای رُخَت خوش می‌داشت باز…

ادامه مطلب

دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین است

دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین است چیزی که مرا از تو تمنّاست همین است گه گه گذرد سرو قدت بر گذر چشم…

ادامه مطلب

راستی را شیوه‌ای کآن سرو قامت می‌کند

راستی را شیوه‌ای کآن سرو قامت می‌کند گر به قصد سرکشی نبوَد قیامت می‌کند دوش فکر ماه می‌کردم که جانان رخ نمود روشنم شد این…

ادامه مطلب

سرو تا بندهٔ بالای تو شد آزاد است

سرو تا بندهٔ بالای تو شد آزاد است هر نفس کآن نه به یادِ تو برآید باد است لطف فرمای و بده دادِ اسیران امروز…

ادامه مطلب

طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را

طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را ره گشادی تو به خورشید پرستی او را ریخت چشمت به جفا خون دل و دانستم که بر…

ادامه مطلب

کسی که پیرویِ عشق نیست عادت او

کسی که پیرویِ عشق نیست عادت او به گمرهی ست مبدّل همه عبادت او دلا نصیحت رندان به زهد و علم مکن که اعتراض روا…

ادامه مطلب

گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتن

گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتن سهل باشد ما بحل کردیم خون خویشتن زلف تو بخت من است امّا ندارم حاصلی جز…

ادامه مطلب

گرچه تو حقیری و گناه تو عظیم است

گرچه تو حقیری و گناه تو عظیم است نومید نباشی که خداوند کریم است گو عذر به پیش آر که بر عذر گنه درّ چون…

ادامه مطلب

گهی که عشق به خود راه می‌نمود مرا

گهی که عشق به خود راه می‌نمود مرا ز بودِ خود سر مویی خبر نبود مرا درِ مجاز ببستم به روی خویش، چو دوست به…

ادامه مطلب

ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری

ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری کو طبیبی که شود چاره گرِ بیماری بار هجر تو گران است مرا بر دل ریش که بیابیم…

ادامه مطلب

مرا یاد آن روی دیوانه کرد

مرا یاد آن روی دیوانه کرد که زنجیر زلف تو را شانه کرد شبی از رخت نور دزدید شمع روانش گرفتند و در خانه کرد…

ادامه مطلب

نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی

نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی هر دو عمری ست که داریم به هم دلسوزی تیره شد حال جهانی رخ چون روز…

ادامه مطلب

هر خطایی که سزاوار عتابی باشد

هر خطایی که سزاوار عتابی باشد عفو فرما که تو را نیز صوابی باشد اگر از گریهٔ غم آن بَرَد چشم مرا هیچ غم نیست…

ادامه مطلب

یار جز در پیِ آزار دل ریش نرفت

یار جز در پیِ آزار دل ریش نرفت چه جفاها که از او بر منِ درویش نرفت پای ننهاده به راه غم او سر بنهاد…

ادامه مطلب

از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آورد

از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آورد چون مردمیی داشت روان در نظر آورد المنّة لله که صبا گرچه دلم برد بر…

ادامه مطلب

آن گوهر حسنی که بدان فخر توان کرد

آن گوهر حسنی که بدان فخر توان کرد نقدی ست که صرّاف ازل با تو روان کرد تا آب خِضِر لطف لبِ لعل تو را…

ادامه مطلب

ای بی‌خبر از محنت و شاد از الم ما

ای بی‌خبر از محنت و شاد از الم ما ما را غم تو کُشت و تو را نیست غم ما آن کیست که چون شمع…

ادامه مطلب

ای مهر تو انیس دل ناتوان من

ای مهر تو انیس دل ناتوان من ذکر لب و دهان تو ورد زبان من تا نام تو شنید و نشان تویافت دل دیگر اثر…

ادامه مطلب

باز بالا بنمودی و بلا خواهد شد

باز بالا بنمودی و بلا خواهد شد چشم بگشادی و مفتاح جفا خواهد شد هیچ کس نیست کز آن طرّه گشاید شکنی این گشاد از…

ادامه مطلب

پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت است

پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت است شاهی که شد گدایِ تو صاحب ولایت است ای تا جور شکسته دلان را عزیز دار کز پادشه…

ادامه مطلب

تا در این بادیه توفیق ازل همره ماست

تا در این بادیه توفیق ازل همره ماست گنج تحقیق هدایت به دل آگه ماست ما نه اکنون ز مقیمان خرابات غمیم دیر باز است…

ادامه مطلب

تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کرد

تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کرد مشّاطه اش گرفت به دزدی و بند کرد دل را غمت به علّت قلبی نمی خرید لیکن…

ادامه مطلب

تابِ رویت رونق خورشید عالم‌تاب برد

تابِ رویت رونق خورشید عالم‌تاب برد خندهٔ لعل تو آب گوهر سیراب برد از شب زلف تو شد افسانهٔ بختم دراز نرگس مست تو را…

ادامه مطلب

چو نام مستیِ نرگس به بزم باغ برآمد

چو نام مستیِ نرگس به بزم باغ برآمد ز خاک لالهٔ رعنا به کف ایاغ برآمد ندید نرگس صاحب نظر ز روی لطافت نظیر روی…

ادامه مطلب

در چمن دوش به گل بلبل دشوار پسند

در چمن دوش به گل بلبل دشوار پسند صفت قدّ تو می گفت به آواز بلند تا نیِ قند به یاقوت لبت لافی زد دست…

ادامه مطلب

دلا به دست هوس تار زلف یار مکش

دلا به دست هوس تار زلف یار مکش در او مپیچ و بلا را به اختیار مکش که فتنه یی ست به هر تاب طرّهٔ…

ادامه مطلب

روی تو طعنه بر گُل سیراب می‌زند

روی تو طعنه بر گُل سیراب می‌زند لعل تو خنده بر شکر ناب می‌زند سنبل شکسته خاطر از آن است در چمن کز رشک سبزهٔ…

ادامه مطلب

سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند

سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند عجب نباشد اگر با من گدا ندهند بیا که آنچه به رندان ره نشین دادند به محرمان درِبار…

ادامه مطلب

عاقبت حسرتِ لعل تو دلم را خون کرد

عاقبت حسرتِ لعل تو دلم را خون کرد داغ سودای مرا فکر خطت افزون کرد دیده را از قبل اشک هر آن راز که بود…

ادامه مطلب

کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد

کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد کجا به حلقهٔ عشّاق سر فرو دارد گدای میکده را حاصلی ز هستی نیست به غیر دست که در…

ادامه مطلب

گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشید

گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشید به ز ناز سرو کز باد هوا باید کشید با وجود قامتت سوسن ز رعنائی و…

ادامه مطلب

گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد

گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد دیده باری ز گل روی تو رنگی دارد گر در این ره به سعادت نرسد نیست عجب…

ادامه مطلب

گوهر اشکم که راز دل هویدا می‌کند

گوهر اشکم که راز دل هویدا می‌کند ز آن نشد پنهان که بازش دیده پیدا می‌کند اشک اگر بی‌وجه ریزد آبروی ما رواست چون به…

ادامه مطلب

ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم

ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم با خیال نرگست در عین بیماری خوشیم سال‌ها بودیم رقصان در هوایت ذرّه‌وار واین…

ادامه مطلب

مسافران که در این ره به کاروان رفتند

مسافران که در این ره به کاروان رفتند عجب مدار که از فتنه در امان رفتند دلا چو جان و جهان فانی اند اهل نظر…

ادامه مطلب

نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست

نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست آن طایری که سلسلهٔ عشق دام اوست با جم چه کار مست خرابات عشق را چون…

ادامه مطلب

هردم به صورتی یار دیدار می‌نماید

هردم به صورتی یار دیدار می‌نماید گه نور می‌فروزد گه نار می‌نماید آیینه صدهزار است لیکن جمال جانان در هر یکی به نوعی دیدار می‌نماید…

ادامه مطلب

یار درد بی دلان را دید و تدبیری نکرد

یار درد بی دلان را دید و تدبیری نکرد وز جفا کاری عفاک الله که تقصیری نکرد من به ابرویش نظرها دارم و آن بی…

ادامه مطلب