همسایه که میل طبع بینی سویش

همسایه که میل طبع بینی سویش فردوس برین بود سرا در کویش وآن را که نخواهی که ببینی رویش دوزخ باشد بهشت در پهلویش

ادامه مطلب

آن دوست که آرام دل ما باشد

آن دوست که آرام دل ما باشد گویند که زشتست بهل تا باشد شاید که به چشم کس نه زیبا باشد تا یاری از آن…

ادامه مطلب

ای پیش تو لعبتان چینی حبشی

ای پیش تو لعبتان چینی حبشی کس چون تو صنوبر نخرامد به کشی گر روی بگردانی و گر سر بکشی ما با تو خوشیم گر…

ادامه مطلب

بگذشت بر آب چشم همچون جویم

بگذشت بر آب چشم همچون جویم پنداشت کزو مرحمتی می‌جویم من قصهٔ خویشتن بدو چون گویم؟ ترکست و به چوگان بزند چون گویم

ادامه مطلب

خیزم بروم چو صبر نامحتملست

خیزم بروم چو صبر نامحتملست جان در قدمش کنم که آرام دلست و اقرار کنم برابر دشمن و دوست کانکس که مرا بکشت از من…

ادامه مطلب

شبها گذرد که دیده نتوانم بست

شبها گذرد که دیده نتوانم بست مردم همه از خواب و من از فکر تو مست باشد که به دست خویش خونم ریزی تا جان…

ادامه مطلب

گر بیخبران و عیبگویان از پس

گر بیخبران و عیبگویان از پس منسوب کنندم به هوی و به هوس آخر نه گناهیست که من کردم و بس منظور ملیح دوست دارد…

ادامه مطلب

گویند هوای فصل آزار خوشست

گویند هوای فصل آزار خوشست بوی گل و بانگ مرغ گلزار خوشست ابریشم زیر ونالهٔ زار خوشست ای بیخبران اینهمه با یار خوشست

ادامه مطلب

منعم که به عیش می‌رود روز و شبش

منعم که به عیش می‌رود روز و شبش نالیدن درویش نداند سببش بس آب که می‌رود به جیحون و فرات در بادیه تشنگان به جان…

ادامه مطلب

می‌آیی و لطف و کرمت می‌بینم

می‌آیی و لطف و کرمت می‌بینم آسایش جان در قدمت می‌بینم وآن وقت که غایبی همت می‌بینم هر جا که نگه می‌کنمت می‌بینم

ادامه مطلب

وقت گل و روز شادمانی آمد

وقت گل و روز شادمانی آمد آن شد که به سرما نتوانی آمد رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود سرما شد و وقت…

ادامه مطلب

آن دوست که دیدنش بیارید چشم

آن دوست که دیدنش بیارید چشم بی‌دیدنش از دیده نیاساید چشم ما را ز برای دیدنش باید چشم ور دوست نبینی به چه کار آید…

ادامه مطلب

ای بی‌رخ تو چو لاله‌زارم دیده

ای بی‌رخ تو چو لاله‌زارم دیده گرینده چو ابر نوبهارم دیده روزی بینی در آرزوی رخ تو چون اشک چکیده در کنارم دیده

ادامه مطلب

با دوست چنانکه اوست می‌باید داشت

با دوست چنانکه اوست می‌باید داشت خونابه درون پوست می‌باید داشت دشمن که نمی‌توانمش دید به چشم از بهر دل تو دوست می‌باید داشت

ادامه مطلب

خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم

خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم خصم ار همه شمشیر زند یا تیرم گر دست دهد که آستینش گیرم ورنه بروم بر آستانش میرم

ادامه مطلب

سودای تو از سرم به در می‌نرود

سودای تو از سرم به در می‌نرود نقشت ز برابر نظر می‌نرود افسوس که در پای تو ای سرو روان سر می‌رود و بی‌تو به…

ادامه مطلب

گر دست دهد دولت ایام وصال

گر دست دهد دولت ایام وصال ور سر برود در سر سودای محال یک بوسه برین نیمه خالی دهمش از رویش و یک بوسه بران…

ادامه مطلب

ما را نه ترنج از تو مرادست نه به

ما را نه ترنج از تو مرادست نه به تو خود شکری پسته و بادام مده گر نار ز پستان تو که باشد و مه…

ادامه مطلب

مندیش که سست عهد و بدپیمانم

مندیش که سست عهد و بدپیمانم وز دوستیت فرار گیرد جانم هرچند که به خط جمال منسوخ شود من خط تو همچنان زنخ می‌خوانم

ادامه مطلب

نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماه

نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماه آه از تو که در وصف نمی‌آیی آه هرکس به رهی می‌رود اندر طلبت گر…

ادامه مطلب

وه وه که قیامتست این قامت راست

وه وه که قیامتست این قامت راست با سرو نباشد این لطافت که تراست شاید که تو دیگر به زیارت نروی تا مرده نگوید که…

ادامه مطلب

آن را که جمال ماه پیکر باشد

آن را که جمال ماه پیکر باشد در هرچه نگه کند منور باشد آیینه به دست هرکه ننماید نور از طلعت بی‌صفای او در باشد

ادامه مطلب

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب مانند تو آدمی در آباد و خراب باشد که در آیینه…

ادامه مطلب

بستان رخ تو گلستان آرد بار

بستان رخ تو گلستان آرد بار وصل تو حیات جاودان آرد بار بر خاک فکن قطره‌ای از آب دو لعل تا بوم و بر زمانه…

ادامه مطلب

داد طرب از عمر بده تا برود

داد طرب از عمر بده تا برود تا ماه برآید و ثریا برود ور خواب گران شود بخسبیم به صبح چندانکه نماز چاشت از ما…

ادامه مطلب

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست وین جان به لب رسیده در بند تو نیست گر تو دگری به جای من بگزینی من عهد…

ادامه مطلب

گر دست تو در خون روانم باشد

گر دست تو در خون روانم باشد مندیش که آن دم غم جانم باشد گویم چه گناه از من مسکین آمد کو خسته شد از…

ادامه مطلب

ماها همه شیرینی و لطف و نمکی

ماها همه شیرینی و لطف و نمکی نه ماه زمین که آفتاب فلکی تو آدمیی و دیگران آدمیند؟ نی‌نی تو که خط سبز داری ملکی

ادامه مطلب

مه را ز فلک به طرف بام آوردن

مه را ز فلک به طرف بام آوردن وز روم، کلیسیا به شام آوردن در وقت سحر نماز شام آوردن بتوان، نتوان تو را به…

ادامه مطلب

نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز

نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز ور بگریزم ز دست ای مایهٔ ناز هر جا که…

ادامه مطلب

یا روی به کنج خلوت آور شب و روز

یا روی به کنج خلوت آور شب و روز یا آتش عشق بر کن و خانه بسوز مستوری و عاشقی به هم ناید راست گر…

ادامه مطلب

آن را که نظر به سوی هر کس باشد

آن را که نظر به سوی هر کس باشد در دیدهٔ صاحبنظران خس باشد قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع در مذهب عشق شاهدی…

ادامه مطلب

ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست

ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست ای مرغ سحر تو صبح…

ادامه مطلب

بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت

بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی…

ادامه مطلب

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای افکند این دیدهٔ شوخ می‌برد دل به کمند خواهی که…

ادامه مطلب

شمع ارچه به گریه جانگدازی می‌کرد

شمع ارچه به گریه جانگدازی می‌کرد گریه زده خندهٔ مجازی می‌کرد آن شوخ سرش را ببریدند و هنوز استاده بد و زبان‌درازی می‌کرد

ادامه مطلب

گر دل به کسی دهند باری به تو دوست

گر دل به کسی دهند باری به تو دوست کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست از هر که وجود صبر بتوانم کرد…

ادامه مطلب

ما را به چه روی از تو صبوری باشد

ما را به چه روی از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد جایی که درخت گل سوری باشد جوشیدن بلبلان ضروری باشد

ادامه مطلب

نونیست کشیده عارض موزونش

نونیست کشیده عارض موزونش وآن خال معنبر نقطی بر نونش نی خود دهنش چرا نگویم نقطیست خط دایره‌ای کشیده پیرامونش

ادامه مطلب

یاران به سماع نای و نی جامه‌دران

یاران به سماع نای و نی جامه‌دران ما، دیده به جایی متحیر نگران عشق آن منست و لهو از آن دگران من چشم برین کنم…

ادامه مطلب

آن سست وفا که یار دل سخت منست

آن سست وفا که یار دل سخت منست شمع دگران و آتش رخت منست ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف…

ادامه مطلب

ای دست تو آتش زده در خرمن من

ای دست تو آتش زده در خرمن من تو دست نمی‌گذاری از دامن من این دست نگارین که به سوزن زده‌ای هرچند حلال نیست در…

ادامه مطلب

تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز

تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز کوته نکنم ز دامنت دست نیاز هرچند که راهم به تو دورست و دراز در راه بمیرم…

ادامه مطلب

دانی که چرا بر دهنم راز آمد

دانی که چرا بر دهنم راز آمد مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟ از من نه عجب که هاون رویین‌تن از یار جفا دید…

ادامه مطلب

شبهای دراز بیشتر بیدارم

شبهای دراز بیشتر بیدارم نزدیک سحر روی به بالین آرم می‌پندارم که دیده بی دیدن دوست در خواب رود، خیال می‌پندارم

ادامه مطلب

گر دشمن من به دوستی بگزینی

گر دشمن من به دوستی بگزینی مسکین چه کند با تو بجز مسکینی صد جور بکن که همچنان مطبوعی صد تلخ بگو که همچنان شیرینی

ادامه مطلب

ما حاصل عمری به دمی بفروشیم

ما حاصل عمری به دمی بفروشیم صد خرمن شادی به غمی بفروشیم در یک دم اگر هزار جان دست دهد در حال به خاک قدمی…

ادامه مطلب

نوروز که سیل در کمر می‌گردد

نوروز که سیل در کمر می‌گردد سنگ از سر کوهسار در می‌گردد از چشمهٔ چشم ما برفت اینهمه سیل گویی که دل تو سخت‌تر می‌گردد

ادامه مطلب

یا همچو همای بر من افکن پر خویش

یا همچو همای بر من افکن پر خویش تا بندگیت کنم به جان و سر خویش گر لایق خدمتم ندانی بر خویش تا من سر…

ادامه مطلب

آن شب که تو در کنار مایی روزست

آن شب که تو در کنار مایی روزست و آن روز که با تو می‌رود نوروزست دی رفت و به انتظار فردا منشین دریاب که…

ادامه مطلب