سوختم در عشق و مهر آن صنم دارم هنوز

سوختم در عشق و مهر آن صنم دارم هنوز شد سرم چون شمع در راهش قدم دارم هنوز

ادامه مطلب

چو نتوانم که در بزم تو بی‌موجب درون آیم

چو نتوانم که در بزم تو بی‌موجب درون آیم شوم دیوانه تا آبی برون بهر تماشایم

ادامه مطلب

آه کز جلوه ی نازک بدنی مست شدم

آه کز جلوه ی نازک بدنی مست شدم چاک دامان گلی دیدم و از دست شدم

ادامه مطلب

ز مهر و ماه بگذشتی به گاه جلوه در خوبی

ز مهر و ماه بگذشتی به گاه جلوه در خوبی تعالی الله همینست ای پسر معراج محبوبی

ادامه مطلب

چو مجنون گر به صحرا افتم از شوق رخت روزی

چو مجنون گر به صحرا افتم از شوق رخت روزی به جز خورشید بر بالین نبینم هیچ دلسوزی

ادامه مطلب

اگر عکس تو افتد ای صنم در پرده مستان را

اگر عکس تو افتد ای صنم در پرده مستان را صراحی لعبت چینی نماید می‌پرستان را

ادامه مطلب

ز غم می سوزم و یک لحظه آرامی نمی بینم

ز غم می سوزم و یک لحظه آرامی نمی بینم سر آمد عمر و این غم را سرانجامی نمی بینم

ادامه مطلب

چو شب ظلمت شود در کوی او از دود آه من

چو شب ظلمت شود در کوی او از دود آه من بود هر شمع سبز از مجلس او خضر راه من

ادامه مطلب

اگر چه میکده بسیار و باده ارزانست

اگر چه میکده بسیار و باده ارزانست بجرم شحنه نیرزد گر آب حیوانست

ادامه مطلب

هرکه دارد در دهان چون غنچهٔ سیراب زر

هرکه دارد در دهان چون غنچهٔ سیراب زر عاقبت بوسد لب لعل بتان سیمبر

ادامه مطلب

ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیرد

ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیرد روان هر ذره از بهر زیارت دامنم گیرد

ادامه مطلب

چو برگ لاله سموم غمت گداخت مرا

چو برگ لاله سموم غمت گداخت مرا روم بدشت عدم کاین هوا نساخت مرا

ادامه مطلب

وقتست که با خوبان در باغ گذار آرم

وقتست که با خوبان در باغ گذار آرم هم سرو ببر گیرم و هم گل بکنار آرم

ادامه مطلب

دوست دشمن گشت و مهرم در دل همدم نماند

دوست دشمن گشت و مهرم در دل همدم نماند آنکه قدری داشتم پیش کسی آن هم نماند

ادامه مطلب

چنان در مجلس می عشوهٔ ساقی کند مستم

چنان در مجلس می عشوهٔ ساقی کند مستم که بی‌خود افتم و ماند چو صورت جام در دستم

ادامه مطلب

نیست در آتش غمت گریه ز روی اضطراب

نیست در آتش غمت گریه ز روی اضطراب دود کباب دل مرا کرده روان ز دیده آب

ادامه مطلب

ز پیش چشم گریان عزم رفتن چون کند یارم

ز پیش چشم گریان عزم رفتن چون کند یارم ز جان خود کنم قطع نظر وز دیده خون بارم

ادامه مطلب

تو در خوابی و من گرد سرت در ناله و زاری

تو در خوابی و من گرد سرت در ناله و زاری چه چشمست اینکه ریزد خون من در خواب و بیداری

ادامه مطلب

هر ناوک مژگان که دلم در نظر آرد

هر ناوک مژگان که دلم در نظر آرد در دیده نهالی شود و گریه بر آرد

ادامه مطلب

دمی کز تن جدا سازد سرم تیغ جفای تو

دمی کز تن جدا سازد سرم تیغ جفای تو تن زارم روان در سجده افتد پیش پای تو

ادامه مطلب

چراغ خلوتم ای باد کشتی بی‌محل امشب

چراغ خلوتم ای باد کشتی بی‌محل امشب عجب گر درنمی‌گیرد مرا خواب اجل امشب

ادامه مطلب

همه شب گرد شمع خویش بی‌پروانه می‌گردم

همه شب گرد شمع خویش بی‌پروانه می‌گردم رخ چون ماه او می‌بینم و دیوانه می‌گردم

ادامه مطلب

ز تو چونکه بیوفایی چه خوشست دور بودن

ز تو چونکه بیوفایی چه خوشست دور بودن نفسی بتلخ کامی زدن و صبور بودن

ادامه مطلب

تا بعشق تو سر در آوردم

تا بعشق تو سر در آوردم سر بدیوانگی بر آوردم

ادامه مطلب

هر نفست با کسی شوخی و بی باکیست

هر نفست با کسی شوخی و بی باکیست جان مرا سوختی این چه هوسناکیست

ادامه مطلب

دلگرمی افزون می شود دور از مهی چون هر شبم

دلگرمی افزون می شود دور از مهی چون هر شبم گویا ببرج آتشین کردست منزل کوکبم

ادامه مطلب

تا کرد سیب با ذقن او سخن برون

تا کرد سیب با ذقن او سخن برون بگرفتش آنچنان که برویش فتاد خون

ادامه مطلب

مردم دیده ی من حلقه ی موی تو چو دید

مردم دیده ی من حلقه ی موی تو چو دید آب حسرت شد و در حلقه ی چشمم گردید

ادامه مطلب

داغ داغم از هوای دوزخ و فکر بهشت

داغ داغم از هوای دوزخ و فکر بهشت گه چراغ مسجدم سوزد گهی شمع کنشت

ادامه مطلب

پروانه صفت شبها در بزم دل افروزم

پروانه صفت شبها در بزم دل افروزم از هر طرفی شمعی می بینم و می سوزم

ادامه مطلب

مده ساقی پیاپی جام و بیهوشم مساز امشب

مده ساقی پیاپی جام و بیهوشم مساز امشب شدم من از رخت محروم چون دوشم مساز امشب

ادامه مطلب

دارم دل گرم و دم تقریر ندارم

دارم دل گرم و دم تقریر ندارم دریاب که می سوزم و تدبیر ندارم

ادامه مطلب

به دور لاله چون ابر بهاران رو به صحرا کن

به دور لاله چون ابر بهاران رو به صحرا کن شراب ارغوانی نوش و عالم را تماشا کن

ادامه مطلب

گرمی مجلس از نفس دلکش منست

گرمی مجلس از نفس دلکش منست جوش و خروش اهل دل از آتش منست

ادامه مطلب

دارم بتی که شرح ندارد بهانه اش

دارم بتی که شرح ندارد بهانه اش ترکی که زهر می چکد از تازیانه اش

ادامه مطلب

به غیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم

به غیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم که او در وادی هجر تو شب‌ها بود همراهم

ادامه مطلب

شب که با صد سوز پهلو بر سر آن کو نهم

شب که با صد سوز پهلو بر سر آن کو نهم داغ سازم ز آتش دل هر کجا پهلو نهم

ادامه مطلب

خوش آن ساعت که در آیینه می‌دیدیم ترا ای ماه

خوش آن ساعت که در آیینه می‌دیدیم ترا ای ماه تو هردم جلوه می‌کردی و من هم می‌کشیدم آه

ادامه مطلب

بمیرم، چند بر مقصود بخت واژگون باشم

بمیرم، چند بر مقصود بخت واژگون باشم ز من معشوق سامان جوید و من در جنون باشم

ادامه مطلب

عیدست و عیش من برخش جان سپردنست

عیدست و عیش من برخش جان سپردنست او را صباح عید و مرا روز مردنست

ادامه مطلب

خوبی چنانکه از تو صبوری نمی توان

خوبی چنانکه از تو صبوری نمی توان هرچند آتشی ز تو دوری نمی توان

ادامه مطلب

بتان با هم حکایت‌های شیرین بر زبان دارند

بتان با هم حکایت‌های شیرین بر زبان دارند به شکل طوطیان دایم شکرها در دهان دارند

ادامه مطلب

نماید تیره‌گون آیینهٔ بی‌روی نکوی او

نماید تیره‌گون آیینهٔ بی‌روی نکوی او مگر عکس جمالش آورد رنگی بروی او

ادامه مطلب

در دل من گر دمی آن ماه منزل می‌کند

در دل من گر دمی آن ماه منزل می‌کند تا رود بیرون هزاران رخنه در دل می‌کند

ادامه مطلب

بدل خیال تو دارم خراب چون نشوم

بدل خیال تو دارم خراب چون نشوم در آتشم ز تو هر دم کباب چون نشوم

ادامه مطلب

زده ام ز عشق شمعی بخود آتشی بخامی

زده ام ز عشق شمعی بخود آتشی بخامی شده ام خراب و رسوا بامید نیکنامی

ادامه مطلب

چو میرم شمع من گر بر مزارم پرتو اندازد

چو میرم شمع من گر بر مزارم پرتو اندازد فلک هر ذره از خاک مرا پروانه‌ای سازد

ادامه مطلب

بود بیجان آینه از هجر روی روشنش

بود بیجان آینه از هجر روی روشنش صورت او دید پیدا گشت جانی در تنش

ادامه مطلب