از عشق شود ادیب عاقل مجنون

از عشق شود ادیب عاقل مجنون وز عشق شود عافیت از پرده برون زنهار به عشق در ملامت نکنی چون عشق آمد نه صبر ماند…

ادامه مطلب

آن عیش نباشد که بود بربسته

آن عیش نباشد که بود بربسته دارد نفسی خوش، نفسی دل خسته ای بی خبر از عشق بیا تا بینی عیشی ز ازل تا به…

ادامه مطلب

ای دل اگرت هنوز می باید ازو

ای دل اگرت هنوز می باید ازو باید که کشید هرچه می زاید ازو عاشق شده ای وفا طلب می داری دیوانَه ندانی که وفا…

ادامه مطلب

ای دلبر قصّاب نه سر می دهیَم

ای دلبر قصّاب نه سر می دهیَم نه شاخ امید هیچ بر می دهیَم ناخورده زگرد رانِ وصل تو هنوز در هجر چه گردن و…

ادامه مطلب

باد تو به هر صبوح مفتوح من است

باد تو به هر صبوح مفتوح من است در هر خوابی خیال تو روح من است ممکن نبود جان مرا بیم زوال تا بوی تو…

ادامه مطلب

پیش از تو دل از جان و جهان برگیرم

پیش از تو دل از جان و جهان برگیرم بعد از تو جهان را به جوی نپذیرم من زنده بدان شدم که پیشت میرم من…

ادامه مطلب

تا هست دلم بر غم تو دست آموز

تا هست دلم بر غم تو دست آموز دیده همه گریه گشت و جانم همه سوز بس زود بزد دست اجل در پایش عمری که…

ادامه مطلب

چون باد زمن می گذری چه توان کرد

چون باد زمن می گذری چه توان کرد چون خاک رهم می سپری چه توان کرد هرچند که با تو آشنایی دارم هر روز تو…

ادامه مطلب

در بیشهٔ عشق شیربازی نبود

در بیشهٔ عشق شیربازی نبود انصاف که کار عشق بازی نبود هرگه که دو اهل دل به هم بنشینند شاهد باشد ولیک بازی نبود اوحدالدین…

ادامه مطلب

در عشق تو گرچه هست دلداری‌ها

در عشق تو گرچه هست دلداری‌ها من مست نیم تا بکنم زاری‌ها یا رب تو مرا مست شرابی گردان کز بهر وجود اوست هشیاری‌ها اوحدالدین…

ادامه مطلب

در کوی تو هیچ کس ره آسان نبرد

در کوی تو هیچ کس ره آسان نبرد جز شیفتهٔ بی سر و سامان نبرد و آن کس که به دام عشق تو پای نهاد…

ادامه مطلب

زان می نگرم به چشم سر در صورت

زان می نگرم به چشم سر در صورت کز عالم معنی است اثر در صورت این عالم صورت است و ما در صوریم معنی نتوان…

ادامه مطلب

عشّاق دمی زقید هجران نرهند

عشّاق دمی زقید هجران نرهند تا کام به زیر گام خود در ننهند گر عاشق مایی زسر خود برخیز کانجا به گزاف جه به کس…

ادامه مطلب

عشق تو فزون است زبینایی من

عشق تو فزون است زبینایی من راز تو برون است زدانایی من در عشق تو انتهاست تنهایی من در دست تو عاجز است توانایی من…

ادامه مطلب

گر تازه کنی مرا زسر تا به قدم

گر تازه کنی مرا زسر تا به قدم موجود شدم زعشق تو من زعدم جانی دارم به عشق تو کرده رقم خواهیش به شادی کش…

ادامه مطلب

گل گفت چو رخت ما به صحرا فکنند

گل گفت چو رخت ما به صحرا فکنند وز رنگ وجود بوی بر ما فکنند وانگه چو منی دیر به دست آمده را در شرط…

ادامه مطلب

می آیم وز شوق چنان می افتم

می آیم وز شوق چنان می افتم کاندر یک پا بر سر جان می افتم چشمم به تو در می نگرد وز شادی می مالم…

ادامه مطلب

هنگام گل آمد به تماشا نرویم؟

هنگام گل آمد به تماشا نرویم؟ یاران همه رفتند چرا ما نرویم؟ گل ارچه خوش است بی نگارم خوش نیست بی او نتوان رفت بیا…

ادامه مطلب

از عشق تو گرچه با دل پُر دردم

از عشق تو گرچه با دل پُر دردم ممکن نبود کز در تو برگردم تن دادم و [نیز] هرچه کردی کردم گر برگردم ازین سخن…

ادامه مطلب

آن کس که برای فقر بربست کمر

آن کس که برای فقر بربست کمر در خویش بیاسود چو در آب شکر کس را چه بود ز درد آن مرد خبر هم درد…

ادامه مطلب

ای دل بر یار گر نمی یابی بار

ای دل بر یار گر نمی یابی بار پادار وزو تو سر مگردان زنهار کاندر ره عشق چون ثباتت باشد ناچار به مقصود رسی آخر…

ادامه مطلب

ای عشق نه سودای کسی باشد خوش

ای عشق نه سودای کسی باشد خوش یا ولولهٔ هم نفسی باشد خوش عشق آن باشد کز تو تو را بستاند گر نه چو تو…

ادامه مطلب

بالله ترفقوا بقلب مجروح

بالله ترفقوا بقلب مجروح وارحم دنفا بین یدیکم مطروح قد سیّرنی الفراق ابکی وا نوح من غاب عن الحبیب لابدّ یَنوح اوحدالدین کرمانی

ادامه مطلب

تا با خودم از عشق خبر نیست مرا

تا با خودم از عشق خبر نیست مرا جز بر در دل هیچ گذر نیست مرا چون من به میان نیم تویی حاصل من جز…

ادامه مطلب

تا مهر تو در سینه نهان است مرا

تا مهر تو در سینه نهان است مرا سیلاب زدیدگان روان است مرا در هجر تو ای قبلهٔ جان و دل من این تیر قدم…

ادامه مطلب

حُسنی که گواه حسن معبود بود

حُسنی که گواه حسن معبود بود چون حسن بتم زلطف موجود بود رَو بر در او اَیاز می باش مُدام تا عاقبت کار تو محمود…

ادامه مطلب

در خود نگرم زعجر هیهات کنم

در خود نگرم زعجر هیهات کنم چون در تو نظر کنم مباهات کنم از خود خبرم سر به سر آفت باشد لیکن به تو دفع…

ادامه مطلب

در عشق تو گر کشته شوم باکی نیست

در عشق تو گر کشته شوم باکی نیست کم دامن عشق است بر او چاکی نیست خلقی زپی تو دوست دشمن گشتند با این همه…

ادامه مطلب

در عشق وجود خویش بگذار و برَه

در عشق وجود خویش بگذار و برَه خود را همگی به عشق بسپار و بره چیزی است میان تو و مقصود حجاب کان را منی…

ادامه مطلب

زان می طلبی تو کامرانی در عشق

زان می طلبی تو کامرانی در عشق کز شهوت و طبع برگمانی در عشق تو عشق و هوس هر دو یکی می دانی تر دامن…

ادامه مطلب

عشّاق به جان و دل غمت درگیرند

عشّاق به جان و دل غمت درگیرند آن روز مباد کز تو دل برگیرند گویند که زندگی بود از پس مرگ آن زندگی آن است…

ادامه مطلب

عشق تو کزو رمند مردان چون شیر

عشق تو کزو رمند مردان چون شیر مردی ورزد زجان خود آمده سیر من خود دانم که نیستم مرد تو لیک بیچاره نوازی توَم کرد…

ادامه مطلب

کو دست که بند بسته بگشاید ازو

کو دست که بند بسته بگشاید ازو یا همنفسی که دل برآساید ازو امروز غمی با که توانی گفتن تا صد غم دیگرت نیفزاید ازو…

ادامه مطلب

ما جز به غم عشق تو سرنفرازیم

ما جز به غم عشق تو سرنفرازیم تا سرداریم در غمت سربازیم گر تو سرما بی سر و پایان داری ماییم و سری، در قدمت…

ادامه مطلب

نام تو برم کار مرا ساز آید

نام تو برم کار مرا ساز آید یاد تو کنم عمر شده باز آید هرگه که حدیث عشق گویم با خود با من در و…

ادامه مطلب

هیهات و ان تکون فی العشق ملول

هیهات و ان تکون فی العشق ملول و العاشق فی العشق صبور و حمول اذ امکنک العیش بعیش موصول لاتغفل فالزّمان لازال تحول اوحدالدین کرمانی

ادامه مطلب

از عشق توم جان و دل و دیده خراب

از عشق توم جان و دل و دیده خراب وز آتش هجر تو شدم همچو کباب با دشمن و با دوست نه صلح است و…

ادامه مطلب

آن شب که زبختم گرهی بگشاید

آن شب که زبختم گرهی بگشاید شب بین که چه کوتاه قبا می آید یا رب تو به شب وصل سحرگه منمای تا صبح فراق…

ادامه مطلب

ای دل برو از عقیلهٔ عقل برَه

ای دل برو از عقیلهٔ عقل برَه تسلیم شو وز حیلهٔ عقل برَه تا با عقل عقیله حاصل داری عاشق شو و از عقیلهٔ عقل…

ادامه مطلب

ای همنفسان فعل اجل می دانید

ای همنفسان فعل اجل می دانید روزی دو سه داد خود زخود بستانید خیزید و نشینید که تا روزی چند خواهید به هم نشستن و…

ادامه مطلب

بر آتش سَودای تو ای جان افروز

بر آتش سَودای تو ای جان افروز آسوده نیَم چو شمع از گریه و سوز روز از غم هجر تو بسوزم تا شب شب در…

ادامه مطلب

تا بر رخ چون گلت پدید است عرق

تا بر رخ چون گلت پدید است عرق از شرم رخت زگل چکیده است عرق در ابر شنیده ام که باران باشد بر چهرهٔ خورشید…

ادامه مطلب

تو صورت و معنی به حقیقت بشناس

تو صورت و معنی به حقیقت بشناس تا از ره شک نمانی اندر وسواس شک نیست که آن صورت معنی است ولیک هم صورت خوش…

ادامه مطلب

چون می گذرد زودی و دیری در عشق

چون می گذرد زودی و دیری در عشق آن به که تو کم کنی دلیری در عشق گر عاشق صادقی قدم برجا دار غبنی است…

ادامه مطلب

در دل غم عشق چون تو یاری داریم

در دل غم عشق چون تو یاری داریم بی آنک نهان چو آشکاری داریم رفتند هر آن کسی که یاری دارند ما بی کاریم و…

ادامه مطلب

در عشق تو دل را نظری افتاده است

در عشق تو دل را نظری افتاده است وز هجر تو جان را شرری افتاده است عشق تو که تاج سر سلطانان است در دست…

ادامه مطلب

در هیچ دلی عشق تو مأوا نکند

در هیچ دلی عشق تو مأوا نکند کاو را به هزار گونه رسوا نکند صبر است دوای دل دروا شده زآنک جز در دل دروا…

ادامه مطلب

زاول که مرا عشق نگارم بُر بود

زاول که مرا عشق نگارم بُر بود همسایهٔ من زنالهٔ من نغنود و اکنون کم شد ناله و عشقم افزود آتش که همه گرفت کم…

ادامه مطلب

عشق ارچه بدن را به جنون آراید

عشق ارچه بدن را به جنون آراید از عشق همیشه جان و عقل افزاید دیوانگیی که عقل کل عاشق اوست گر عشق کند بندگی او…

ادامه مطلب

عشق تو که هرگزم ملولم نکند

عشق تو که هرگزم ملولم نکند در سینهٔ بحر تو نزولم نکند گفتی که به طعنه رو دری دیگر کوب با داغ تو هیچ کس…

ادامه مطلب