آن کس که گل وجود آدم بکند

آن کس که گل وجود آدم بکند شاید که از آن هزار یک دم بکند وآن کس که زهست نیست عالم بکند از کرد به…

ادامه مطلب

بیچاره دل شکسته چون بستهٔ تست

بیچاره دل شکسته چون بستهٔ تست بی مرهم وصل هر زمان خستهٔ تست چون می گسلی از آنک پیوستهٔ تست گر بستهٔ تست دل نه…

ادامه مطلب

خواهی که بیابد دل تو ملک ابد

خواهی که بیابد دل تو ملک ابد یا کشف شود بر دلت اسرار احد تا آن ساعت که در نهندت به لحد باید که تو…

ادامه مطلب

گر جور کنی از تو فغان نتوان کرد

گر جور کنی از تو فغان نتوان کرد ور لطف کنی تکیه بر آن نتوان کرد در حوصلهٔ قلم نگنجد رازم آتش به میان نی…

ادامه مطلب

از عمر عزیز خود دریغا که بسی

از عمر عزیز خود دریغا که بسی ضایع کردی به هرزه در هر هوسی یک یک نفس از تو می شود بی حاصل آنگه شوی…

ادامه مطلب

بی قدر دلا چو خاک کو خواهی شد

بی قدر دلا چو خاک کو خواهی شد در آتش حرص و آرزو خواهی شد اینجا چو تمام داده ای عمر به باد آنجا به…

ادامه مطلب

خواهی که رسی به کام برگیر دو گام

خواهی که رسی به کام برگیر دو گام یک گام زکونین و دگر گام زکام اندر ره حق خواجه کم آید زغلام یک بندهٔ پخته…

ادامه مطلب

قیصر که زمین به پای حشمت فرسود

قیصر که زمین به پای حشمت فرسود قصرش به بلندی زفلک برتر بود ای کیخسرو که جاش داری بنگر کو قصر کجا قیصر گویی که…

ادامه مطلب

اسباب فلک چو مهره بشمرد به خاک

اسباب فلک چو مهره بشمرد به خاک کس را ننواخت تاش نسپرد به خاک هر شاخ که برگ او بلند است امروز از آب برآورد…

ادامه مطلب

پروانگکی به پیش شمعی بپرید

پروانگکی به پیش شمعی بپرید در گوشهٔ شمع گوشهٔ یک تنه دید جان داد به شکرانه در آن حجره خزید بی جان دادن کسی به…

ادامه مطلب

خود را تو اگر عشوه دمادم ندهی

خود را تو اگر عشوه دمادم ندهی دردیش به صد هزار مرهم ندهی والله اگر لذت عزلت بچشی از فقر دمی به ملک عالم ندهی…

ادامه مطلب

گر بر سر بحر علم بینا گردی

گر بر سر بحر علم بینا گردی ور زانک نظیر ابن سینا گردی تا گرد مراد خویشتن می گردی می دان به یقین که دیر…

ادامه مطلب

امروز زخیل دل چو بیرون باشی

امروز زخیل دل چو بیرون باشی فردا لاشک عاجز و مغبون باشی چون در کله عمر نداری پشمی دست اجلت پنبه نهد چون باشی اوحدالدین…

ادامه مطلب

پیوسته چو باشی تو به بازی مشغول

پیوسته چو باشی تو به بازی مشغول هرگز بر حق نباشدت هیچ قبول انگار که امروز قیامت برخاست گویند چه کرده ای، چه گویی تو…

ادامه مطلب

خیزیم و ره قافلهٔ غم بزنیم

خیزیم و ره قافلهٔ غم بزنیم پا بر سر ملک هر دو عالم بزنیم خار منی و تویی زره برگیریم تا بی من و تو…

ادامه مطلب

گر می خواهی که روز و شب گردی شاه

گر می خواهی که روز و شب گردی شاه باید که زننگ خلق گردی آزاد زینها نشود هیچ خرابی آباد مشتی دونند که خاکشان بر…

ادامه مطلب

«اوحد» در دل می زنی آخر دل کو

«اوحد» در دل می زنی آخر دل کو عمری است که راه می روی منزل کو تا چند زلاف خلوت و خلوتیان هفتاد و دو…

ادامه مطلب

آنها که زاسرار الهی مستند

آنها که زاسرار الهی مستند در گلشن او دستهٔ گلها بستند مانند جنید و بایزید و حلّاج در گوشهٔ خاطرم هزاران هستند اوحدالدین کرمانی

ادامه مطلب

تا از دم خواجگی و میری نرهی

تا از دم خواجگی و میری نرهی گر میر سپاهی ز اسیری نرهی چون طوطی آن خواجه که آن رمز شنید زاین بند قفص تا…

ادامه مطلب

در پای غمش چو سر بیندازی هان

در پای غمش چو سر بیندازی هان یا با غم او هیچ نیاغازی هان آنجا که سری جز به سری نفروشند ای مشتریان صلای سربازی…

ادامه مطلب

ماهی امید عمرم از شست برفت

ماهی امید عمرم از شست برفت بی فایده عمرم چو شب مست برفت عمری که ازو دمی جهانی ارزید افسوس که رایگانم از دست برفت…

ادامه مطلب

«اوحد» تو به هر خیال مغرور مشو

«اوحد» تو به هر خیال مغرور مشو پروانه صفت کشتهٔ هر نور مشو چون خودبینی تو از خدا افتی دور نزدیک خدا باش و زخود…

ادامه مطلب

انعام تو عام است و دلم بی بهر است

انعام تو عام است و دلم بی بهر است تریاک کزو هلاک خیزد زهر است تو لقمهٔ باز در دم صعوه نهی وآنگه گویی فرو…

ادامه مطلب

تا حد طلبی به وصل بی حد نرسی

تا حد طلبی به وصل بی حد نرسی توحید نورزیده به «اوحد» نرسی شاید که تمنّای رسیدن داری لکن به تمنّای مجرّد نرسی اوحدالدین کرمانی

ادامه مطلب

در عمر درنگ نیست ممکن، بشتاب

در عمر درنگ نیست ممکن، بشتاب آن قدر که ممکن است از وی دریاب ترسم که چو خواجه سر برآرد از خواب عمری یابد گذشته…

ادامه مطلب

گیرم که دل از بدی نمی پالایی

گیرم که دل از بدی نمی پالایی باری دل را به بد چه می آلایی عمر تو نفس نفس همی کاهد و تو در هر…

ادامه مطلب

«اوحد» تو به هر حادثه از جای مرو

«اوحد» تو به هر حادثه از جای مرو وندر پی طبع بد خود رای مرو تو از سر عُجب خویش معشوق خودی درد سر خویشتن…

ادامه مطلب

آنها که جهان به کام دل داشته اند

آنها که جهان به کام دل داشته اند رفتند و جهان به جای بگذاشته اند در زیرزمین به درد دل می دروند تخمی که به…

ادامه مطلب

تا کی سخن حال مشوّش گویم

تا کی سخن حال مشوّش گویم تا چند حدیث یار سرکش گویم زآن پیش که شب حدیث شب خوش گوید آن به که به اتفاق…

ادامه مطلب

در دست زمانه سخت مظلومم من

در دست زمانه سخت مظلومم من ورنه چه سزای خطّهٔ رومم من با صد هنرم هزار غم باید خورد یا رب که چه محروم و…

ادامه مطلب

مهمان جهان یکشبه بنمای که بود

مهمان جهان یکشبه بنمای که بود کش روز سیه نکرد این چرخ کبود آبیش که خورد تا هم از دیده نریخت نانی به که داد…

ادامه مطلب

«اوحد» تو حدیث عشق گفتی بسیار

«اوحد» تو حدیث عشق گفتی بسیار گویی و نمی کنی، ازو شرم بدار خاموش نئی اگر تو هستی صادق این صدق عمل بود نباشد گفتار…

ادامه مطلب

ای دل تو اگر به گوشه ای بنشینی

ای دل تو اگر به گوشه ای بنشینی هر لحظه هزار راحت دل بینی مشغول تو گردند هم عالمیان از شغل جهان دامن اگر در…

ادامه مطلب

تا ظن نبری که کاردان خواهی بود

تا ظن نبری که کاردان خواهی بود چون مرغ پرنده کامران خواهی بود روزی که اجل دامن عمرت گیرد در بطن زمین چو دیگران خواهی…

ادامه مطلب

در دیده زسودای تو دودی دارم

در دیده زسودای تو دودی دارم حاصل زغمت گفت و شنودی دارم سرمایهٔ عمر جمله از دست برفت بی آنک امید هیچ سودی دارم اوحدالدین…

ادامه مطلب

نقش تو دَرون دیده بنگاشته به

نقش تو دَرون دیده بنگاشته به وین دیده به دیدار تو واداشته به گر عین خیال تو نیاید در چشم گر چشمهٔ زمزم است انباشته…

ادامه مطلب

«اوحد» تو به جای غصّه ای صد می کش

«اوحد» تو به جای غصّه ای صد می کش چون نیک نمی شود تو هر بد می کش بر خاک درش چو سر بدادی بر…

ادامه مطلب

با دست تهی پرهوسان را چه دهند

با دست تهی پرهوسان را چه دهند پیداست که بی دسترسان را چه دهند گویند مرا که با تو دلدار چه کرد من هیچ کسم…

ادامه مطلب

تو چیز طلب کت بستاند زهمه

تو چیز طلب کت بستاند زهمه یا همتت آستین فشاند زهمه کار آنجا سازد آنک اسباب جهان چیزی است که مُرد ریگ ماند زهمه اوحدالدین…

ادامه مطلب

در مصطبهٔ عشق زبدنامی چند

در مصطبهٔ عشق زبدنامی چند عاجز شدم از ریش و سر خامی چند گر قوّت پای من مرا گیرد دست تا باز روم پیش اجل…

ادامه مطلب

محراب چمن را زگل آمد قندیل

محراب چمن را زگل آمد قندیل وز باد به یک هفته فرو مرد ذلیل یعنی که درین مرحله ای بی حاصل یک هفته بود گشت…

ادامه مطلب

آدم که همی زد دم بی درمانی

آدم که همی زد دم بی درمانی ترسم که تو آن دم بزنی درمانی زنهار که درماندهٔ هر در نشوی گر درمانی به که زره…

ادامه مطلب

با یار اگر آرمیده باشی همه عمر

با یار اگر آرمیده باشی همه عمر لذات جهان چشیده باشی همه عمر چون حاصل کار مرگ خواهد بودن خوابی باشد که دیده باشی همه…

ادامه مطلب

جان گر به تن آباد بود هیچ بود

جان گر به تن آباد بود هیچ بود دل گر به جهان شاد بود هیچ بود باد است یقین کاساس عمر تو بدوست بنیاد که…

ادامه مطلب

دل بر طرب و عیش نهادن بهتر

دل بر طرب و عیش نهادن بهتر از جان گره غمان گشادن بهتر از دست چو هر چه هست خواهد رفتن آخر نه به دست…

ادامه مطلب

هر چند که عقل داری و دیده و هوش

هر چند که عقل داری و دیده و هوش ایمن مشو و به دیگران پرده بپوش آنجا که قضا بر تو کمین بگشاید نه دیده…

ادامه مطلب

از دست اجل هیچ قدح نوش مکن

از دست اجل هیچ قدح نوش مکن وین عشوهٔ روزگار در گوش مکن ارواح گذشتگان تو را می گویند کای صدر اجل اجل فراموش مکن…

ادامه مطلب

بر اهل هنر کار پریشان بهتر

بر اهل هنر کار پریشان بهتر اومید کمال نیست نقصان بهتر یک لقمهٔ نان خشک نزد عقلا بی درد سر از ملک سلیمان بهتر اوحدالدین…

ادامه مطلب

چندانک منم هزار چندان غم تست

چندانک منم هزار چندان غم تست بر جان من شیفته زین سان غم تست هر کس به جهان زندگی از جان دارد اِلّا من بی…

ادامه مطلب

شد عمر خراب زار رو برنامد

شد عمر خراب زار رو برنامد صد روز فرورفت و غرض برنامد دردا که به غربیل وفا عالم را سر برکردیم و عمر بر سر…

ادامه مطلب