هیچ دولت تا ابد باقی نمی ماند بکس

هیچ دولت تا ابد باقی نمی ماند بکس دولتی کان هست باقی دولت عشقست و بس مرغ دل تا دام زلف و دانه ی خال…

ادامه مطلب

هر نفس نالد گرفتاری بعشق نوگلی

هر نفس نالد گرفتاری بعشق نوگلی نیست خالی یکدم این باغ از نوای بلبلی بستهٔ زنجیر لیلی بود مجنون سال‌ها من گرفتارم کنون در دام…

ادامه مطلب

نوبهار آمد که بوی گل جهان را خوش کند

نوبهار آمد که بوی گل جهان را خوش کند جرعه نوشان را شقایق نعل در آتش کند خرم آن شاهد که نوشد جرعه ی بیغش…

ادامه مطلب

می خواه اضطراب برای چه می کنی

می خواه اضطراب برای چه می کنی جامی بکش حجاب برای چه می کنی اکنون که من خرابتر از دیگران شدم پرهیز از شراب برای…

ادامه مطلب

من از سوز جگر دارم دل و جان در خطر امشب

من از سوز جگر دارم دل و جان در خطر امشب بخواهم سوخت زین آتش که دارم در جگر امشب برا از قید تن ای…

ادامه مطلب

مرا که تیره شد از کثرت گناه چراغ

مرا که تیره شد از کثرت گناه چراغ چه سود آنکه درآرم بپیشگاه چراغ خراب کوی مغانم که نیمشب چو روم مهی ز هر طرف…

ادامه مطلب

ماتم نشست و کوکبه ی سور شد بلند

ماتم نشست و کوکبه ی سور شد بلند صد نیزه در حوالی ما نور شد بلند گلبانک میفروش بدردی کشان رسید پنداشتی که زمزمه ی…

ادامه مطلب

لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد

لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد شمع رویت شعله بر خورشید عالمتاب زد دید در محراب نقش طاق ابرویت امام شد دلش بیتاب…

ادامه مطلب

گرچه طور رندی و بدنامی از حد می‌برم

گرچه طور رندی و بدنامی از حد می‌برم کافرم گر شمه‌ای از حال خود بد می‌برم هر زمان سنگ جفایی بر سفالم می‌خورد کوه کوه…

ادامه مطلب

کنون که باد خزان فرش لعل فام کشید

کنون که باد خزان فرش لعل فام کشید خوش آنکه در صف مستان نشست و جام کشید دلم که جام نگون داشت سالها چو حباب…

ادامه مطلب

غمت خوردم که روزی با تو چون گل هم‌نفس باشم

غمت خوردم که روزی با تو چون گل هم‌نفس باشم نه چون وقت گل آید در شمار خار و خس باشم مرا از سوختن شد…

ادامه مطلب

طبع تو بدخوی بود نرم و حلیم از چه شد

طبع تو بدخوی بود نرم و حلیم از چه شد آنکه سر فتنه داشت یار و ندیم از چه شد رفت ز دامان تو گرد…

ادامه مطلب

شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندید

شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندید بی گریه صبحی دم نزد بی خون دل شامی ندید یکشب سر شوریده ام سامان بالینی…

ادامه مطلب

سراسر شیوهٔ نازست سرو ناز پروردش

سراسر شیوهٔ نازست سرو ناز پروردش ولی در جلوهٔ جولان نمی‌یابد کسی گردش خیال جوهر فرد دهانش جان مشتاقان ز هستی فرد سازد جان فدای…

ادامه مطلب

زهی حیات ابد از لبت حوالهٔ ما

زهی حیات ابد از لبت حوالهٔ ما دمی وصال تو عمر هزارسالهٔ ما زآب دیده برد سیل خانهٔ مردم رسول اشک چو پیش آورد رسالهٔ…

ادامه مطلب

ز دل جز خون نشان در چشم بی‌حاصل نمی‌یابم

ز دل جز خون نشان در چشم بی‌حاصل نمی‌یابم نشان خون دل می‌یابم اما دل نمی‌یابم قدم در هیچ منزل بی‌گل رویت نپیمایم که صد…

ادامه مطلب

دیده را فرش حریم حرمت ساخته ام

دیده را فرش حریم حرمت ساخته ام مردم دیده طفیل قدمت ساخته ام اینکه از وصل توام غنچه ی امید شکفت گل آنست که با…

ادامه مطلب

دم به دم در عاشقی دل را زیانی می‌شود

دم به دم در عاشقی دل را زیانی می‌شود هر زمان از عمر من آخر زمانی می‌شود دل اسیر خردسالی گشت و این چرخ کهن…

ادامه مطلب

دل بیتو چنان سوخت که داغش نتوان یافت

دل بیتو چنان سوخت که داغش نتوان یافت در بزم تو دیگر بچراغش نتوان یافت هر چند که گم گشته ی ما هست پری خوی…

ادامه مطلب

داری برقیبان سریاری عجب از تو

داری برقیبان سریاری عجب از تو بر گریه ی ما رحم نداری عجب از تو ما را به یک چشم زدن کار توان ساخت پیش…

ادامه مطلب

خورشید من که رخش جفا گرم داشتست

خورشید من که رخش جفا گرم داشتست حسنش بر این خیال خطا گرم داشتست در عاشقی بشورش من نیست عندلیب هنگامه را بصوت و صدا…

ادامه مطلب

خرام سر و تو جان را حیات دمبدمست

خرام سر و تو جان را حیات دمبدمست نهال قد ترا آب خضر در قدمست خوشم بنقش جمالت که در صحیفه ی حسن مراد از…

ادامه مطلب

چه شد کز صحبت یاران چنین رنجیده می‌آیی

چه شد کز صحبت یاران چنین رنجیده می‌آیی ز گلزاری که می‌رفتی گلی ناچیده می‌آیی گلت از غیرت آه کدامین تشنه می‌جوشد که در آب…

ادامه مطلب

چکند دل که بدوران غمت خون نخورد

چکند دل که بدوران غمت خون نخورد می دهد خون جگر سوخته اش چون نخورد می خورد خون دلم غنچه ی لعل تو چنان که…

ادامه مطلب

تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی

تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی مدام خنده زدی بر دل کباب کسی تو کز دریچه ی خورشید سر بدر کردی کجا پسند…

ادامه مطلب

تا کی روم ز کوی تو غمگین و دردناک

تا کی روم ز کوی تو غمگین و دردناک در دیده آب گشته و بر رخ نشسته خاک از خون غنچه ی دل احباب کن…

ادامه مطلب

تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع

تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع آب دندان گشتن و آتش زبان بودن چو شمع گاه ناپیدا شدن از دیده ها چون…

ادامه مطلب

بهار و لاله ما بی گل و پیاله گذشت

بهار و لاله ما بی گل و پیاله گذشت پیاله یی نکشیدیم و دور لاله گذشت نیافت در گره غنچه ی دلم سببی صبا که…

ادامه مطلب

بسوز ای شمع خوبان عاشق دیوانهٔ خود را

بسوز ای شمع خوبان عاشق دیوانهٔ خود را مشرف کن به تشریف بقا پروانهٔ خود را تو شمع بزم اغیاری و من در آتش غیرت…

ادامه مطلب

بازم بسینه عشق و جنون جوش می زند

بازم بسینه عشق و جنون جوش می زند وز خون گرم دل بدرون جوش می زند آسوده بودم آه که از یک نگاه گرم خونی…

ادامه مطلب

این نخل تازه بین که ندیدست خار کس

این نخل تازه بین که ندیدست خار کس نگرفته رنگ دامنش از لاله زار کس با آب خود بر آمده همچون گل بهشت لب تر…

ادامه مطلب

ای زابروی تو هر سو فتنه در محراب‌ها

ای زابروی تو هر سو فتنه در محراب‌ها فتنه را از چشم جادوی تو در سر خواب‌ها عارضت آبست و لب آب دگر از تاب…

ادامه مطلب

آه کان ابرو کمان چشم سیاه از ناز بست

آه کان ابرو کمان چشم سیاه از ناز بست پرده ی نیلوفری بر نرگس غماز بست داد از آن سلطان که در مجلس بصد ناز…

ادامه مطلب

امیدم این نبود کزین در خجل روم

امیدم این نبود کزین در خجل روم با داغ دل در آیم و با درد دل روم عشقم سبک عیار بر آورد پیش دوست دیگر…

ادامه مطلب

از ما رموز غنچه ی لعلت نهفته به

از ما رموز غنچه ی لعلت نهفته به این راز سر بمهر بهر کس نگفته به این چشم فتنه ساز که شد مست خواب ناز…

ادامه مطلب

احبابرا ادای کلام تو می کشد

احبابرا ادای کلام تو می کشد نقل درست و بحث تمام تو می کشد هر دم رقیب از تو پیامی رساندم باک از رقیب نیست…

ادامه مطلب

همه شب دارم از دل بادهٔ نابی که من دانم

همه شب دارم از دل بادهٔ نابی که من دانم به گریه می‌کنم گلگشت مهتابی که من دانم دل راحت طلب شد کامخواه و می…

ادامه مطلب

هر زمان با خود خیال آن رخ گلگون کنم

هر زمان با خود خیال آن رخ گلگون کنم آرزوی دیدن رویت بدل افزون کنم چون خیال صورت خوب تو آرم در نظر از تحیر…

ادامه مطلب

نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی

نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی من و جلوهای نازت که تو خود برای نازی سر قامت تو گردم که بلند همتان…

ادامه مطلب

نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی

نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی این حکایت باز گو دیگر که جانم سوختی از چراغ دیده ام روغن کشیدی شمع من آتشی کردی…

ادامه مطلب

منت که باز شد گرهی از جبین تو

منت که باز شد گرهی از جبین تو حرفی شنیدم از لب چون انگبین تو از یک اشاره می کشی و زنده می کنی صد…

ادامه مطلب

مرا در دیده جان آن پری رخسار بایستی

مرا در دیده جان آن پری رخسار بایستی خرام او دمی در چشم من صد بار بایستی خلد بی روی او از هر گلی در…

ادامه مطلب

ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایم

ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایم دل را بچشم و غمزه ی ساقی سپرده ایم چون در حریم میکده مستان نوا کنند ما…

ادامه مطلب

لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم

لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم به خون دردمندان تاب داده زلف و کاکل هم درون آی از درم کز…

ادامه مطلب

گر می‌روم نزدیک او شوق وصالم می‌کشد

گر می‌روم نزدیک او شوق وصالم می‌کشد ور می‌نشینم گوشه‌ای تنها خیالم می‌کشد بی‌شمع خود گر می‌روم در کنج تنهایی شبی گه غصه خونم می‌خورد…

ادامه مطلب

کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم

کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم که خالی نیست از نقش خیالش دیده و دل هم چنان می‌سوزدم شوق جمال جلوهٔ…

ادامه مطلب

غباری کان گل از دامن به وقت رفتن افشاند

غباری کان گل از دامن به وقت رفتن افشاند بمیرم تا صبا همچون عبیرش بر من افشاند کسی همچون صبا در گلشن کوی تو ره…

ادامه مطلب

صوفی ز کعبه رو به خرابات کرده‌ای

صوفی ز کعبه رو به خرابات کرده‌ای نیک آمدی بیا که کرامات کرده‌ای صنعت مکن که هر دو گرفتار یک دریم ما آه و ناله…

ادامه مطلب

شبست و ما همه جویای می ایاغ کجاست

شبست و ما همه جویای می ایاغ کجاست چه تیر گیست درین انجمن چراغ کجاست چه شد که باده ی ما دیر می رسد امروز…

ادامه مطلب

سحر فغان من آنمه ز طرف بام شنید

سحر فغان من آنمه ز طرف بام شنید شکایتی که ازو داشتم تمام شنید زیان دشمنی و سود دوستی گفتم عیان نگشت که خود رای…

ادامه مطلب