ما را نه خراسان نه عراق است مراد

ما را نه خراسان نه عراق است مراد وز یار نه وصل و نه فراق است مراد با هیچ مراد جفت نتوانم شد طاقم ز…

ادامه مطلب

عاقل به چه امید درین شوم سرای

عاقل به چه امید درین شوم سرای بر دولت او دل نهد از بهر خدای چون راست که خواهد که نشیند از پای گیرد اجلش…

ادامه مطلب

در عشق توام جهان سرایی تنگ است

در عشق توام جهان سرایی تنگ است همچون چشمت دلم فضایی تنگ است ای در دل من ساخته منزلگه خویش معذور همی دار که جایی…

ادامه مطلب

تا باغم عشق تو هم آواز شدم

تا باغم عشق تو هم آواز شدم صد باره زیادت به عدم باز شدم ز آن سوی عدم نیز بسی پیمودم «رازی» بودم کنون همه…

ادامه مطلب

ای دل این ره به قیل و قالت ندهند

ای دل این ره به قیل و قالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند و آنگاه در آن هوا که مرغان ویند تا با…

ادامه مطلب

ماییم ز خود وجود پرداختگان

ماییم ز خود وجود پرداختگان و آتش به وجود خود در انداختگان پیش رخ چون شمع تو شبهای وصال پروانه صفت وجود خود باختگان. نجم…

ادامه مطلب

صحرا به گل و لاله بیاراسته‌اند

صحرا به گل و لاله بیاراسته‌اند در عیش فزوده و ز غم کاسته‌اند در خاک عروسان چمن خفته بدند امروز قیامت است برخاسته‌اند نجم الدین…

ادامه مطلب

در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند

در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند با وصل تو سور و ماتمم هیچ نماند یک نور تجلی توام کرد چنان کز نیک و…

ادامه مطلب

با عشق جمال ما اگر همنفسی

با عشق جمال ما اگر همنفسی یک حرف بس است اگر برین در تو کسی تا با تو تویی تست در ما نرسی در ما…

ادامه مطلب

ای پیر مغان می مغانی درده

ای پیر مغان می مغانی درده و آن جام گران خسروانی درده حیف است که باده و میش می خوانند آن مایهٔ آب زندگانی درده….

ادامه مطلب

گفتم که زد این چنین دم سرد که من؟

گفتم که زد این چنین دم سرد که من؟ بلبل ز درخت سر فرو کرد که: من! گفتم: به شب این غصه کسی خورد که…

ادامه مطلب

عشاق که ماه عالم جاویدند

عشاق که ماه عالم جاویدند مانندهٔ من شوند در امیدند گشتند مرا دشمن ازین مشتی دون چون شبپرگان که دشمن خورشیدند نجم الدین رازی

ادامه مطلب

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق جز دوست ندید هیچ را در خور عشق چندان که رخت حسن نهد بر سر عشق بیچاره دلم…

ادامه مطلب

بازی که همی دست ملک را شاید

بازی که همی دست ملک را شاید منقار به مردار کجا آلاید بر دست ملک نشیند آزاد ز خویش در بند اشاراتی که او فرماید…

ادامه مطلب

ای آنکه نشسته اید پیرامن شمع

ای آنکه نشسته اید پیرامن شمع قانع گشته به خوشه از خرمن شمع پروانه صفت نهید جان بر کف دست تابوک کنید دست در گردن…

ادامه مطلب

گر روز پسین چراغ عهدم نکشی

گر روز پسین چراغ عهدم نکشی جانی بدهم به راحت و خوش منشی ور جامهٔ اسلام ز من بر نکشی مرگی که در اسلام بود…

ادامه مطلب

شمع است رخ خوب تو پروانه منم

شمع است رخ خوب تو پروانه منم دل خویش غمان تست بیگانه منم زنجیر سر زلف که بر گردن تست بر گردن بنده نه که…

ادامه مطلب

در دام میا که مرغ این دانه نه ای

در دام میا که مرغ این دانه نه ای در شمع میاز چونکه پروانه نه ای دیوانه کسی بود که گردد بر ما کم گرد…

ادامه مطلب

با روی تو روی کفر و ایمان بنماند

با روی تو روی کفر و ایمان بنماند با نور تجلیت دل و جان بنماند چون مایی ما ز ما تجلی بستد امید وصال و…

ادامه مطلب

آن روز که کار وصل را ساز آید

آن روز که کار وصل را ساز آید وین مرغ ازین قفص به پرواز آید از شه چو صفیر «ارجعی» روح شنید پرواز کنان به…

ادامه مطلب

گر دولت درد دین ترا دست دهد

گر دولت درد دین ترا دست دهد یا باد ارادت و طلب بر تو جهد یا موی کشان ترا بر شیخ برد یا او به…

ادامه مطلب

شمع ازلی دل منت پروانه

شمع ازلی دل منت پروانه جان همه عالمی مرا جانانه از شور سر زلف چو زنجیر تو خاست دیوانگی دل من دیوانه. نجم الدین رازی

ادامه مطلب

خوی سبعی ز نفست ار باز شود

خوی سبعی ز نفست ار باز شود مرغ روحت به آشیان باز شود پس کرکس روح روسوی علو نهد بر دست ملک نشیند و باز…

ادامه مطلب

این هفت سپهر در نوشتیم آخر

این هفت سپهر در نوشتیم آخر وز دوزخ و فردوس گذشتیم آخر هم شد فدی تویی تو مایی ما وی دوست تو ما و ما…

ادامه مطلب

آن روز که دوختی مرا دلق وجود

آن روز که دوختی مرا دلق وجود گفتند به طعنه مر ترا خلق وجود خونریزی را چه می کنی راست بدان من خونریزم ولیکن از…

ادامه مطلب

کار من و تو بی من و تو ساخته اند

کار من و تو بی من و تو ساخته اند وز نیک و بد من و تو پرداخته اند تسلیم کن امروز که فردا بیقین…

ادامه مطلب

شمع ار چه من داغ جدایی دارد

شمع ار چه من داغ جدایی دارد با گریه و سوز آشنایی دارد سر رشتهٔ شمع به که سر رشتهٔ من کان رشته سری به…

ادامه مطلب

در خوشه مگر سر کشیئی می دیدند

در خوشه مگر سر کشیئی می دیدند دیدی که بعاقبت سرش ببریدند هم پوست ازو به چوب بیرون کردند هم بر سرش آسیا بگردانیدند نجم…

ادامه مطلب

این مرتبهٔارب چه حد مشتاقی است

این مرتبهٔارب چه حد مشتاقی است کامروز هم او حریف و هم او ساقی است هان ای ساقی باده فرا افزون کن کز هستی ما…

ادامه مطلب

آن را که دل از عشق پر آتش باشد

آن را که دل از عشق پر آتش باشد هر قصه که گوید همه دلکش باشد تو قصهٔ عاشقان همی کم شنوی بشنو بشنو که…

ادامه مطلب

هر شب به مثال پاسبان کویت

هر شب به مثال پاسبان کویت می گردم گرد آستان کویت باشد که بر آید ای صنم روز حساب نامم ز جریدهٔ سگان کویت نجم…

ادامه مطلب

گفتا هر دل به عشق ما بینا نیست

گفتا هر دل به عشق ما بینا نیست هر جان صدف گوهر عشق ما نیست سودای وصال ما ترا تنها نیست لیکن قد این قبا…

ادامه مطلب

شاها چو دمی روی به مقصود آرم

شاها چو دمی روی به مقصود آرم صد همچو ایاز سوی محمود آرم پای ملخی چون به سلیمان بردم بپذیر زبور اگر به داود آرم…

ادامه مطلب

حاشا که دلم از تو جدا داند شد

حاشا که دلم از تو جدا داند شد یا با کس دیگر آشنا داند شد از مهر تو بگسلد که را دارد دوست وز کوی…

ادامه مطلب

ای نسخهٔ نامهٔ الهی که تویی

ای نسخهٔ نامهٔ الهی که تویی وی آینهٔ جمال شاهی که تویی بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر…

ادامه مطلب

آن دم که نبود بود من بودم و تو

آن دم که نبود بود من بودم و تو سرمایهٔ عشق و سود من بودم و تو امروز و دی از دیری و زودی است…

ادامه مطلب

هر سبزه که در کنار جویی رسته است

هر سبزه که در کنار جویی رسته است گویی ز خط بنفشه مویی رسته است تا بر سر لاله پا به خواری ننهی کان لاله…

ادامه مطلب

فردا که مقدسان خاکی مسکن

فردا که مقدسان خاکی مسکن چون روح شوند راکب مرکب تن چون لاله به خون جگر آلوده کفن از خاک سر کوی تو بر خیزم…

ادامه مطلب

شاها بر تو به تحفه صد جان بردن

شاها بر تو به تحفه صد جان بردن کمتر بود از زیره به کرمان بردن لیکن دانی که رسم موران باشد پای ملخی نزد سلیمان…

ادامه مطلب

در بحر عمیق غوطه خواهم خوردن

در بحر عمیق غوطه خواهم خوردن یا غرقه شدن یا گهری آوردن کار تو مخاطره است خواهم کردن یا سرخ کنم روی ز تو یا…

ادامه مطلب

ای لعل لبت به خون دلها تشنه

ای لعل لبت به خون دلها تشنه چشم تو به دیدار تو چون ما تشنه هر دم چشمم به روی تو تشنه تر است این…

ادامه مطلب

آمد شب و بازگشتم اندر غم دوست

آمد شب و بازگشتم اندر غم دوست هم با سر گریه ای که چشم را خواست خون دلم از هر مژه کز پلک فروست سیخی…

ادامه مطلب

یا رب تو مرین سایهٔ یزدانی را

یا رب تو مرین سایهٔ یزدانی را بگذار بدین جهان جهانبانی را اندر کنف عاطفت خویشش دار این حامی بیضهٔ مسلمانی را نجم الدین رازی

ادامه مطلب

غم با لطف تو شادمانی گردد

غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی…

ادامه مطلب

سیر آمده ای ز خویشتن می باید

سیر آمده ای ز خویشتن می باید بر خاسته ای ز جان و تن می باید در هر گامی هزار بند افزون است زین گر…

ادامه مطلب

جز دست تو زلف تو نیارست کشید

جز دست تو زلف تو نیارست کشید جز پای تو سوی تو ندانست دوید از روی تو دیده ام طمع ز آن ببرید جز دیدهٔ…

ادامه مطلب

ای کرده غمت غارت هوش دل ما

ای کرده غمت غارت هوش دل ما درد تو زده خانه فروش دل ما سری که مقدسان از آن محرومند عشق تو فرو گفت به…

ادامه مطلب

اصل وگهر عشق ز کانی دگر است

اصل وگهر عشق ز کانی دگر است منزلگه عاشقان جهانی دگر است و آن مرغ که دانهٔ غم عشق خورد بیرون ز دو کون ز…

ادامه مطلب

هر دل نکشد بار بیان سخنم

هر دل نکشد بار بیان سخنم هر جان نچشد ذوق ز جان سخنم زین گونه معما که زبان سخن است هم من دانم که ترجمان…

ادامه مطلب

عمری است که در راه تو پای است سرم

عمری است که در راه تو پای است سرم خاک قدمت به دیدگان می سپرم ز آن روی کنون آینهٔ روی توام از دیدهٔ تو…

ادامه مطلب