اگرچه پادشه عالمم گدای توام

اگرچه پادشه عالمم گدای توام تو از برای منی و من از برای توام جهان که بنده از بندگان حضرت تست از آن فدای من…

ادامه مطلب

هرآنکه طالب آنحضرت است مطلوب است

هرآنکه طالب آنحضرت است مطلوب است محب دوست بتحقیق عین محبوب است تراست یوسف کنعتان درون جان پنهان ولی چه سود که چشمت بچشم یعقوب…

ادامه مطلب

مه مهر تو دیدیم و ز ذرّات گذشتیم

مه مهر تو دیدیم و ز ذرّات گذشتیم از جمله صفات از پی آن ذات گذشتیم چون جمله جهان مظهر و آیات وجودند اندر طلب…

ادامه مطلب

مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش

مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش کشد هر دم مرا سویی کمند زلف…

ادامه مطلب

عشق من حسن ترا درخور اگر هست بگو

عشق من حسن ترا درخور اگر هست بگو چون منت در دو جهان مظهر اگر هست بگو منظری نیست ترا بِه ز‌دل و دیده من…

ادامه مطلب

ز دریا موج گوناگون برآمد

ز دریا موج گوناگون برآمد ز بیچونی برنگ چون برآمد چو نیل از بهر موسی آب گردید برای دیگران چون خون برآمد که از هامون…

ادامه مطلب

دلی دارم که در روی غم نگنجد

دلی دارم که در روی غم نگنجد چه جای غم که شادی هم نگنجد میان ما و یار همدم ما اگر همدم نباشد دم نگنجد…

ادامه مطلب

چون عکس رخ دوست در آینه عیان شد

چون عکس رخ دوست در آینه عیان شد بر عکس رخ خویش نگارم نگران شد شیرین لب او تا که به گفتار درآمد عالم همه…

ادامه مطلب

تو ز مائی ولی ما را ندانی

تو ز مائی ولی ما را ندانی ز دریایی ولی دریا ندانی اگر دریا ندانی آن عجب نیست عجب این است که صحرا را ندانی…

ادامه مطلب

بی نقاب آن جمال نتوان دید

بی نقاب آن جمال نتوان دید در رخش جز مثال نتوان دید روی او را بزلف و خال توان دید بی زلف و خال نتوان…

ادامه مطلب

ای همه صفات من آینه صفات تو

ای همه صفات من آینه صفات تو نیست حیات من بجز شعبه ای از حیات تو جام جهان نمای من صورت توست گرچه هست جام…

ادامه مطلب

ای بلبل جان چونی اندر قفس تن‌ها

ای بلبل جان چونی اندر قفس تن‌ها تا چند درین تنها مانی تو تن تنها ای بلبل خوش‌الحان زان گلشن و زان بستان چون بود…

ادامه مطلب

اگر ز روی براندازد او نقاب صفات

اگر ز روی براندازد او نقاب صفات دو کَون سوخته گردد ز نور پرتو ذات به پیش تاب تجلی ذات محو شود چنانکه هست کشته…

ادامه مطلب

هیچ دانی که کیستیم و شما

هیچ دانی که کیستیم و شما سایه آفتاب نور خدا سایه آفتاب تابش اوست تابش مهر هست عین ضیا نیست خورشید از شعاع بعید نیست…

ادامه مطلب

مَهَت هر لحظه از کو می‌نماید

مَهَت هر لحظه از کو می‌نماید هلال‌آسای ابرو می‌نماید سر از جیب پری‌رویان برآرد رخ از روی پری‌رو می‌نماید به هر سوزان کنم هردم توجه…

ادامه مطلب

ما سالها مقیم در یار بوده ایم

ما سالها مقیم در یار بوده ایم اندر حریم محرم اسرار بوده ایم با یار خوشخرامم و خندان بکام دل بیزحمت و مشقت اغیار بوده…

ادامه مطلب

صنما هر نفسی در گذرت می‌بینم

صنما هر نفسی در گذرت می‌بینم بر دل و دیده و جان جلوه‌گرت می‌بینم گرچه صدبار کنی جلوه مرا هر نفسی لیک هر لحظه به…

ادامه مطلب

ز روی ذات بر افکن نقاب اسما را

ز روی ذات بر افکن نقاب اسما را نهان به اسم مکن چهرۀ مسمّا را نقاب بر فکن از روی و عزم صحرا کن ز…

ادامه مطلب

دلی دارم که باشد جای جانان

دلی دارم که باشد جای جانان مدام از دل بود ماوای جانان دلی دارم چو آینه که دائم در او بینم رخ زیبای جانان سویدائیست…

ادامه مطلب

چون رُخَت را هر زمان حُسن و جمالی دیگر است

چون رُخَت را هر زمان حُسن و جمالی دیگر است لاجَرَم هردم مرا با تو وصالی دیگر است اینکه هر ساعت جمالی می‌نماید روی تو…

ادامه مطلب

ترا که دیده نباشد نظر چگونه کنی

ترا که دیده نباشد نظر چگونه کنی بدین قدم که تو داری سفر چگونه کنی ترا که هیچ ز احوال خود خبر نبود بگو ز…

ادامه مطلب

بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما را

بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما را که تا دریا نگردی تو ندانی عین دریا را اگر موجت از…

ادامه مطلب

ای هر نفس تافته بر دل ز‌ تو نوری

ای هر نفس تافته بر دل ز‌ تو نوری از سرّ تو جان یافته هر لحظه سروری در سایه جان ز آتش سودای تو سوزیست…

ادامه مطلب

ای از دو جهان نهان عیان کیست

ای از دو جهان نهان عیان کیست وی عین عیان پس این نهان کیست آنکس که به صد هزار صورت هر لحظه همی شود عیان…

ادامه مطلب

اگر ز جانب ما ذلت و نیاز نباشد

اگر ز جانب ما ذلت و نیاز نباشد جمال روی ترا هیچ عز و ناز نباشد ز سوز عاشق بیچاره است ساز جمالت جمال را…

ادامه مطلب

هر زمان خورشید او از مشرقی سر بر کند

هر زمان خورشید او از مشرقی سر بر کند ماه مهر افزاش هر دم جلوه دیگر کند از برای آنکه تا نشناسد او را هر…

ادامه مطلب

می حدیثی از لب ساقی روایت می کند

می حدیثی از لب ساقی روایت می کند باده از سرمستی چشمش حکایت میکند از حدیث مستی چشمش دلم سرمست شد قصهمستان مگر تا چون…

ادامه مطلب

ما مست و خراب چشم یاریم

ما مست و خراب چشم یاریم آشفته زلف آن نگاریم از روی نگار همچو مویش سودا زدگان بیقراریم چون چشم خوشش همیشه مستیم مانند لبش…

ادامه مطلب

صفا و روشنی کاندرون خانه ماست

صفا و روشنی کاندرون خانه ماست ز عکس چهره آندلبر یگانه ماست خرد که بیخبر از کاینات افتاده است خراب جرعه از باده شبانه ماست…

ادامه مطلب

ز چشم من توئی در جمال خود نگران

ز چشم من توئی در جمال خود نگران چرا جمال تو از خویشتن شود پنهان چو حسن روی ترا کس ندید جز چشمت پس از…

ادامه مطلب

دلا گر دیده ای داری بیا بگشا بدیدارش

دلا گر دیده ای داری بیا بگشا بدیدارش ز رخسار پریرویان ببین خوبی ز رخسارش چو خورشید پریرویان هزاران مشتری دارد بده خود را بجز…

ادامه مطلب

چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیب

چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیب بدید دیده جان حسن بر کمال حبیب چه التفات بلذات کائنات کند کسی که یافت دمی لذت…

ادامه مطلب

پیش و قد ریش از سر و گلستان دم مزن

پیش و قد ریش از سر و گلستان دم مزن در تماشای بهار و باغ و بستان دم مزن چون دل دیوانه در زنجیر زلف…

ادامه مطلب

بیا که کرده ام از نقش غیر آینه پاک

بیا که کرده ام از نقش غیر آینه پاک که تا تو چهره خود را بدو کنی ادراک اگر نظر نکنی سوی من در آینه…

ادامه مطلب

ای نهان در ذات پاکت ذات کَون

ای نهان در ذات پاکت ذات کَون وی عیان نور تو در مرآت کَون مدتی بیمدت دور زمان بود دایم با تو خوش اوقات کَون…

ادامه مطلب

او چون فکند خویش تو خود را میفکنش

او چون فکند خویش تو خود را میفکنش از خود شکسته است ازین بیش مشکنش تا شد دلم مقیم سر زلف دلبرت از یاد رفت…

ادامه مطلب

آغاز مشتریست ببازار آمده

آغاز مشتریست ببازار آمده خود را ز دست خویش خریدار آمده آن گل رخت سوی گلستان روان شده وان بلبل است جانب گلزار آمده از…

ادامه مطلب

هر سو که دویدیم همه سوی تو دیدیم

هر سو که دویدیم همه سوی تو دیدیم هر جا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم هر قبله که بگزید دل از بهر اطاعت آن…

ادامه مطلب

منم که روی ترا بی‌نقاب می‌بینم

منم که روی ترا بی‌نقاب می‌بینم منم که در شب و روز آفتاب می‌بینم تویی که پرده ز رخسار خود برفکندی که تا جمال ترا…

ادامه مطلب

ما جام جهان نمای ذاتیم

ما جام جهان نمای ذاتیم ما مظهر جمله صفاتیم ما نسخه نامه اللهیم ما گنج طلسم کائناتیم هم صورت واجب الوجودیم هم معنی و جان…

ادامه مطلب

صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشائی

صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشائی زکه رخ نهفته داری ز‌چه رو نمینمائی برخت چو کس نگاهی نفکند غیر دیده چه شوی نهان ز…

ادامه مطلب

ریخت خونم که این شراب من است

ریخت خونم که این شراب من است سوخت جانم که این کباب من است چونکه چشمش خراب و مستم دید گفت کاین بیخود و خراب…

ادامه مطلب

دلی که آینه روی شاهد ذات است

دلی که آینه روی شاهد ذات است برون ز عالم نفی و جهان اثبات است مجو که در ورق کاینات نتوان یافت علامت و اثر…

ادامه مطلب

چو نیست چشم دلت تا جمال او بینی

چو نیست چشم دلت تا جمال او بینی نگر بصورت خود تا مثال او بینی اگرچه حمله جهان هست سایه اش لیکن چو آفتاب برآید…

ادامه مطلب

تا که خورشید من از مشرق جان پیدا شد

تا که خورشید من از مشرق جان پیدا شد از فروغش همه ذرّات جهان پیدا شد تا که از چهره خود باز برانداخت نقاب از…

ادامه مطلب

بی پرتو رخسار تو پیدا نتوان شد

بی پرتو رخسار تو پیدا نتوان شد بی مهر تو چون ذرّه هویدا نتوان شد جز از لب تو جام لبالب نتوان خورد جز در…

ادامه مطلب

ای کرده متجلی رخت از دیده هر خوب

ای کرده متجلی رخت از دیده هر خوب وی حسن و جمال همه خوبان بتو منسوب بر صفحه رخساره هر ماه پری روی حرفی دو…

ادامه مطلب

ای آخر هر اول و ای اول هر آخر

ای آخر هر اول و ای اول هر آخر ای ظاهر هر باطن و وی باطن هر ظاهر انوار جمال توست در دیده هر مومن…

ادامه مطلب

از دهانش بسخن جز اثری نتوان یافت

از دهانش بسخن جز اثری نتوان یافت از میانش بمیان جز کمری نتوان یافت گفتمش چون قمری گفت بگو چون قمرم چونکه بر سرو روانی…

ادامه مطلب

هیچ میدانی که عالم از کجاست

هیچ میدانی که عالم از کجاست یا ظهور نقش عالم از کجاست یا حروف اسم اعظم در عدد چند باشد یا خود اعظم از کجاست…

ادامه مطلب