ای چشم تو را چو من جهانی شده مست

ای چشم تو را چو من جهانی شده مست در پای تو افتاده چو گیسوی تو پست لعل لب تو ببرد آب یاقوت دندان خوشت…

ادامه مطلب

این ملک به مالک گدا بازگذار

این ملک به مالک گدا بازگذار خود را به تو تسلیم و رضا بازگذار تاکی به چرا و چون دهی عمر به باد ای بنده…

ادامه مطلب

جان منی ای نگار و سلطان منی

جان منی ای نگار و سلطان منی سلطان منی ولی به فرمان منی هم سرو و روان هم مه تابان منی کوتاه کنم حدیث جانان…

ادامه مطلب

زان عهد قدیم چون مرا یاد آید

زان عهد قدیم چون مرا یاد آید لذات جهان سر به سرم باد آید در انجمنی اگر حدیث تو رود از سینه دل خسته به…

ادامه مطلب

گویند فلان سلطنتی می‌راند

گویند فلان سلطنتی می‌راند بهمان بد و نیک ملک نیکو داند بیهوده به ریش خویشتن می‌خندند کاین کار کسی دگر همی‌گرداند

ادامه مطلب

وصلت ندهم ز دست اگر جان بدهم

وصلت ندهم ز دست اگر جان بدهم کی وصل تو را به ملک خاقان بدهم جانا دلم آتشکده غم بادا گر خاک درت به آب…

ادامه مطلب

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها خوی لب لعلت شکرافشانی‌ها در باغ رخت که نزهت چشم من است شفتالوهاست لیتنی جانیها

ادامه مطلب

ای نی که به ناله غم همی‌فرسایی

ای نی که به ناله غم همی‌فرسایی وز نغمه خوش طرب همی‌افزایی ببریده‌ای از شکر از آن می‌نالی وین طرفه که بی شکر شکر می‌خایی

ادامه مطلب

جانا دهنت که هست چون چشمه نوش

جانا دهنت که هست چون چشمه نوش می‌آوردش ظلمت شب در آغوش آن پنبه پندار که در گوش تو بود پشم آمد و یکباره برون…

ادامه مطلب

زلفت که ز ماه تکیه‌گاهی دارد

زلفت که ز ماه تکیه‌گاهی دارد انصاف که خوش منصب و جاهی دارد بربود دلم چه یارمش گفت که او چون عارض تو پشت و…

ادامه مطلب

لب بر لب من نهاد این لطف بس است

لب بر لب من نهاد این لطف بس است می‌گفت که با کشته خویشم هوس است جان زندگی‌ای یافت ز بوی نفسش معلومم شد که…

ادامه مطلب

یک جوهر روشن است جان من و تو

یک جوهر روشن است جان من و تو آگه نشود کس ز نهان من و تو ای دوست میان من و تو فرقی نیست حیفیم…

ادامه مطلب

ای دل تو ز همنشین دگرسان گردی

ای دل تو ز همنشین دگرسان گردی با هر چه نشینی به صفت آن گردی پیوسته چو گرد زلف خوبان گردی این مایه ندانی که…

ادامه مطلب

اینت نرسد که بر تنم رشک بری

اینت نرسد که بر تنم رشک بری زیرا که بر او رشک برد ماه و پری ای روی تو برده آب گلبرگ طری سبحان الله…

ادامه مطلب

تبریز نکو و هر چه ز آنجاست نکوست

تبریز نکو و هر چه ز آنجاست نکوست مغزند و مپندار تو ایشان را پوست با طبع مخالفان موافق نشوند هرگز نشود فرشته با دیوان…

ادامه مطلب

زلفش سر کبر و سرفرازی دارد

زلفش سر کبر و سرفرازی دارد زان کشتن عاشقان به بازی دارد ای دل تو چه می‌شوی چنین در کارش کار سر زلف او درازی…

ادامه مطلب

ما را به امید زندگانی بگذشت

ما را به امید زندگانی بگذشت دور از رویت دور جوانی بگذشت با این همه تازه رو و خوش می‌باشم کاخر عمرم به مهربانی بگذشت

ادامه مطلب

یک رنج تحمل کنی از صد برهی

یک رنج تحمل کنی از صد برهی چون نیک شوی ز صحبت بد برهی چون نفس تو با تو هیچکس را بد نیست فارغ شوی…

ادامه مطلب

ای دل که شدی در سر آن زلف به تاب

ای دل که شدی در سر آن زلف به تاب در جایگه خوشی مکن جنگ و عتاب وی دیده که تشنه‌ای بر آن درّ خوشاب…

ادامه مطلب

با روی تو شمع برفروزد عجب است

با روی تو شمع برفروزد عجب است با حسن تو دیده برندوزد عجب است گفتی که ز شمع سوخت دستم ناگاه خورشید که از شمع…

ادامه مطلب

جهدی بنما تا بشناسی حق را

جهدی بنما تا بشناسی حق را کانجا نخرند غلغل و بقبق را از علم الهی که براق روح است جز استر زینی نرسد احمق را

ادامه مطلب

دوشش دیدم زلف بشولیده و مست

دوشش دیدم زلف بشولیده و مست می آمد و دسته‌ای گل سرخ به دست چون دید مرا گفت رخ زیبایم دیدی که چگونه رونق گل…

ادامه مطلب

معشوق ز ذوق باده گلناری

معشوق ز ذوق باده گلناری در ساخته بود دوش با بیداری ز اشکم بر او شیشه حدیثی می‌راند می‌داد دران حدیث شمعش یاری

ادامه مطلب

از باغ ارم گوشه درویشان به

از باغ ارم گوشه درویشان به درویش ز چشم این و آن پنهان به در جیب کشیدیم سر و آسودیم سر درکشی از سرکشی سلطان…

ادامه مطلب

ای زلف به تاب دوست تاب تو که راست

ای زلف به تاب دوست تاب تو که راست وی لعل خوشش برگ عتاب تو که راست ای چشمش اگر سوال جان خواهی کرد جز…

ادامه مطلب

با روی تو ننگرند عشاق به گل

با روی تو ننگرند عشاق به گل گل پیش تو نشمرند عشاق به گل روزی که وصالت نرسد ایشان را آن روز به سر برند…

ادامه مطلب

چون خسته شد از منج لب شیرینت

چون خسته شد از منج لب شیرینت خونین شد از این غم دل صد مسکینت بازار عسل به لب چو بشکستی منج زد نیش ز…

ادامه مطلب

زنهار مبالغت مکن در هر باب

زنهار مبالغت مکن در هر باب در مذهب صاحب خرد این نیست صواب بر راحت معتدل مزیدی مطلب کز حرف زیاده می‌شود عذب عذاب

ادامه مطلب

گه رهزن و گاه رهنمون می‌آیی

گه رهزن و گاه رهنمون می‌آیی گاهی ز درون گه ز برون می‌آیی هر لحظه به کسوه‌ای برون می-آیی آگه نشود کسی که چون می‌آیی

ادامه مطلب

یک نکته معنی ز همه دنیی به

یک نکته معنی ز همه دنیی به دنیی چه بود ز جنت الماوی به شاهی مطلب منصب درویشی جوی کز هر دو جهان بندگی مولی…

ادامه مطلب

ای دل مطلب دوا ز معلولی چند

ای دل مطلب دوا ز معلولی چند مشغول مشو به مهر مشغولی چند پیرامن آستان درویشان گرد باشد که شوی قبول مقبولی چند

ادامه مطلب

با شمع چو گرم شد سر پروانه

با شمع چو گرم شد سر پروانه با شمع بسوخت خویشتن مردانه شد در سر شمع و شمع را شب همه شب از سوختن خویش…

ادامه مطلب

چون زرد شد از رنج گل رعنایت

چون زرد شد از رنج گل رعنایت شد رنج خجل ز روی شهرآرایت دانست که زو دردسری یافته‌ای افتاد کنون به عذر آن در پایت

ادامه مطلب

عشق تو جوان است و جوان خواهد بود

عشق تو جوان است و جوان خواهد بود تا هست جهان جانِ جهان خواهد بود تا در دهن خلق زبان خواهد بود افسانه عشق در…

ادامه مطلب

معشوق من امشبی وفایی دارد

معشوق من امشبی وفایی دارد کارم ز وصال او نوایی دارد ای صبح دمی نفس مزن بهر خدا کآیینه طبع من صفایی دارد

ادامه مطلب

هر گه که گذر کنم بر آب صافی

هر گه که گذر کنم بر آب صافی وز شوق نظر کنم در آب صافی چندان گریم که آب صافی گردد از خون دو چشم…

ادامه مطلب

انگور و شراب را سعادت بادا

انگور و شراب را سعادت بادا می مستی و خواب را سعادت بادا بادام شکست روغن صافی هست گل رفت گلاب را سعادت بادا

ادامه مطلب

ای صبح که آهنگ به خونم داری

ای صبح که آهنگ به خونم داری از باد دل مرا چه می‌آزاری داری نفسی سردتر از یخ امشب تو زاده خورشید نه‌ای پنداری

ادامه مطلب

با عشق تو دل چون محرم راز آمد

با عشق تو دل چون محرم راز آمد با دل در و دیوار در آواز آمد در اوج تو چون روح به پرواز آمد آواز…

ادامه مطلب

چون دیدن آن سرو روان در خواب است

چون دیدن آن سرو روان در خواب است پس ذوق دل و راحت جان در خواب است در خواب چو روی دوست می‌شاید دید بیداری…

ادامه مطلب

شد دوش میان ما حکایت آغاز

شد دوش میان ما حکایت آغاز از هر بن موییم برآمد آواز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه حدیث…

ادامه مطلب

معشوقه به گرمابه شبی با ما بود

معشوقه به گرمابه شبی با ما بود ما را ز فروغ چهره خورشید نمود گِل بر سر گُل می‌زد و من می‌گفتم خورشید به گِل…

ادامه مطلب

از سبزه شود خرد چو ماه اندر میغ

از سبزه شود خرد چو ماه اندر میغ چون رفت خرد ز سر بود لایق تیغ گر آدمی‌ای میل تو با سبزه خطاست ورزان که…

ادامه مطلب

ای باد مراغه حال خویشان خون است

ای باد مراغه حال خویشان خون است وان یار مرا زلف پریشان چون است خون گشت دلم ز درد نادیدنشان گویی دل نازنین ایشان چون…

ادامه مطلب

ای عاشق رخسار تو چون ما خیلی

ای عاشق رخسار تو چون ما خیلی خود نیست به عاشقان دلت را میلی کس نیست ز عاشقان به زندان لبت گر زان که لبت…

ادامه مطلب

باد سحری رقص‌کنان می‌آید

باد سحری رقص‌کنان می‌آید با مژده یار مهربان می‌آید برخیز که تا بر سر ره بنشینیم کآواز درای کاروان می‌آید

ادامه مطلب

چون نیست مجال روی و مویت دیدن

چون نیست مجال روی و مویت دیدن راضی شده‌ام به خاک کویت دیدن پر شد دو جهان ز حسن روی تو ولی اندازۀ چشم نیست…

ادامه مطلب

عشق تو که در دل آتش تیز افروخت

عشق تو که در دل آتش تیز افروخت دانم که به شمع سوختن او آموخت بر روی تو شمع همچو من عاشق شد ناگه نفسی…

ادامه مطلب

منگر تو بدان که ما به تن مختصریم

منگر تو بدان که ما به تن مختصریم هر چند که کوتهیم عالی نظریم این‌ها همه صندوق پر از کرباسند ما حقه سربسته لعل و…

ادامه مطلب

امشب که رسید دوست در منزل من

امشب که رسید دوست در منزل من شد جان و دل از حضورش آب و گل من آیینه دل یافت صفا از رویش ای صبح…

ادامه مطلب