رباعیات فارسی میرزا غالب دهلوی
زین رنگ که در گلشن احباب دمید
زین رنگ که در گلشن احباب دمید پژمرد گل و لاله شاداب دمید در کلبه اقبال ترقی طلبان گر مهر فرو نشست مهتاب دمید
در عهد تو و منست در هفت اقلیم
در عهد تو و منست در هفت اقلیم برخاستن امید و خون گشتن بیم از جلوه چه ماند تا بسازند بهشت از شعله چه ماند…
تا چند به هنگامه سلامت باشی
تا چند به هنگامه سلامت باشی تا چند ستمکش اقامت باشی گفتی که نباشد شب غم را سحری حیفست که منکر قیامت باشی
ای جام شراب شادکامی زده ای
ای جام شراب شادکامی زده ای در جور دم از بلندنامی زده ای یاد آر ز من چو بینی اندر راهی تنها رو خسته خرامی…
امروز که روز عید نوروز بود
امروز که روز عید نوروز بود روزی فرخنده و دل افروز بود هر عیش و نشاطی که درین روز بود هر روز ترا ز بخت…
هر چشمه به بحر همعنان ست اینجا
هر چشمه به بحر همعنان ست اینجا هر خاربنی ثمرفشان ست اینجا از حاصل مرز و بوم بنگاله مپرس نی خامه و هیمه خیزران ست…
غالب غم روزگار و بارش نکشد
غالب غم روزگار و بارش نکشد وز حور بهشت انتظارش نکشد دارد تن و تن ز درد زارش نکند دارد دل و دل به هیچ…
زین سان که همیشه در روانی ماییم
زین سان که همیشه در روانی ماییم سرچشمه راز آسمانی ماییم بخشی ز دساتیر بود نامه ما ساسان ششم به کاردانی ماییم
دانیم که آیین شکایت نه نکوست
دانیم که آیین شکایت نه نکوست ما را سخن از مرگ خود و صورت اوست دانست و نیامد و نپرسید و ندید هم خسته دشمنیم…
بینایی چشم مهر و ماهست این خواب
بینایی چشم مهر و ماهست این خواب پیرایه پیکر نگاهست این خواب بر صحت ذات شه گواهست این خواب بیداری بخت پادشاهست این خواب
ای تیره زمین که بوده ای بستر من
ای تیره زمین که بوده ای بستر من هر خاک که با تست همه بر سر من زر بهر کسان و بهر من دانه و…
آن خسته که در نظر به جز یارش نیست
آن خسته که در نظر به جز یارش نیست با سود و زیان خویشتن کارش نیست طالب ز طلب رهین آثارش نیست هر چند حنا…