ای شمع طور از آتش حسنت زبانه‌ای

ای شمع طور از آتش حسنت زبانه‌ای عالم به دور زلف تو زنجیر خانه‌ای شد سبز و خوشه کرد و به خرمن کشید رخت زین…

ادامه مطلب

تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل؟

تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل؟ تا کی به سینه سنگ زنم ز آرزوی دل؟ افتد ز طوف کعبه و بتخانه در بدر…

ادامه مطلب

حضور دل نبود با عبادتی که مراست

حضور دل نبود با عبادتی که مراست تمام سجدهٔ سهوست طاعتی که مراست نفس چگونه برآید ز سینه‌ام بی آه؟ ز عمر رفته به غفلت…

ادامه مطلب

دل را به زلف پرچین، تسخیر می‌توان کرد

دل را به زلف پرچین، تسخیر می‌توان کرد این شیر را به مویی، زنجیر می‌توان کرد هر چند صد بیابان وحشی‌تر از غزالیم ما را…

ادامه مطلب

روی کار دیگران و پشت کار من یکی است

روی کار دیگران و پشت کار من یکی است روز و شب در دیدهٔ شب‌زنده‌دار من یکی است سنگ راه من نگردد سختی راه طلب…

ادامه مطلب

سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی

سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی دو سه جامی بکش، از شرم برآ ای ساقی از می و نقل به یک بوسه قناعت…

ادامه مطلب

کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند؟

کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند؟ روبه هر جانب که آرم، سنگبارانم کنند هست بیماری مرا صحت چو چشم دلبران می‌شوم معمورتر چندان که…

ادامه مطلب

ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمی‌دهیم

ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمی‌دهیم این گوشه را به ملک سلیمان نمی‌دهیم خاک مراد ماست دل خاکسار ما تصدیع آستان بزرگان نمی‌دهیم بی‌آبرو،…

ادامه مطلب

من نمی‌آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار

من نمی‌آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار گفتگوی توبه می‌ریزد نمک در ساغرم پنبه بردار از…

ادامه مطلب

هر ذره ازو در سر، سودای دگر دارد

هر ذره ازو در سر، سودای دگر دارد هر قطره ازو در دل، دریای دگر دارد در حلقهٔ زلف او، دل راست عجب شوری در…

ادامه مطلب

از جنون این عالم بیگانه را گم کرده‌ام

از جنون این عالم بیگانه را گم کرده‌ام آسمان سیرم، زمین خانه را گم کرده‌ام نه من از خود، نه کسی از حال من دارد…

ادامه مطلب

با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است

با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق آب…

ادامه مطلب

تا از خودی خود نبریدند عزیزان

تا از خودی خود نبریدند عزیزان چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشور رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان دادند…

ادامه مطلب

چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما

چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما حضور قلب نمازست در شریعت ما ازان ز دامن مقصود کوته افتاده است که پیش خلق درازست…

ادامه مطلب

دست در دامن رنگین بهاری نزدم

دست در دامن رنگین بهاری نزدم ناخنی بر دل گلزار چو خاری نزدم شبنمی نیست درین باغ به محرومی من که دلم خون شد و…

ادامه مطلب

ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو

ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو که نیست خندهٔ گل در شمار خندهٔ تو مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه است که نشکند قدح…

ادامه مطلب

شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس

شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس می‌شوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست معنی پوشیده…

ادامه مطلب

کنون که از کمر کوه، موج لاله گذشت

کنون که از کمر کوه، موج لاله گذشت بیار کشتی می، نوبت پیاله گذشت درین محیط پر از خون، بهار عمر مرا به جمع کردن…

ادامه مطلب

ما گر چه در بلندی فطرت یگانه‌ایم

ما گر چه در بلندی فطرت یگانه‌ایم صد پله خاکسارتر از آستانه‌ایم درگلشنی که خرمن گل می‌رود به باد در فکر جمع خار و خس…

ادامه مطلب

موج دریا را نباشد اختیار خویشتن

موج دریا را نباشد اختیار خویشتن دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت مرکب نی بار باشد…

ادامه مطلب

هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند

هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند عقده‌ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر…

ادامه مطلب

از سر کوی تو گر عزم سفر می‌داشتم

از سر کوی تو گر عزم سفر می‌داشتم می‌زدم بر بخت خود پایی که برمی‌داشتم داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان می‌زدم بر سینه هر…

ادامه مطلب

بار غم از دلم می گلرنگ برنداشت

بار غم از دلم می گلرنگ برنداشت این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت از شور عشق، سلسله‌جنبان عالمم مرغی مرا ندید که آهنگ…

ادامه مطلب

پیرانه‌سر همای سعادت به من رسید

پیرانه‌سر همای سعادت به من رسید وقت زوال، سایهٔ دولت به من رسید پیمانه‌ام ز رعشهٔ پیری به خاک ریخت بعد از هزار دور که…

ادامه مطلب

حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی

حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی به یک رطل گران بردار بار هستی از…

ادامه مطلب

دل را کجا به زلف رسا می‌توان رساند؟

دل را کجا به زلف رسا می‌توان رساند؟ این پا شکسته را به کجا می‌توان رساند؟ سنگین دلی، وگرنه ازان لعل آبدار صد تشنه را…

ادامه مطلب

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از…

ادامه مطلب

صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم

صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم پای ما نقطه صفت در گرو دامن بود به…

ادامه مطلب

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا ویران اگر نمی‌کنی آباد کن مرا حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو از وعدهٔ دروغ،…

ادامه مطلب

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد کز غلط بینی قفس…

ادامه مطلب

می‌کند یادش دل بیتاب و از خود می‌رود

می‌کند یادش دل بیتاب و از خود می‌رود می‌برد نام شراب ناب و از خود می‌رود هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد…

ادامه مطلب

هر که دولت یافت، شست از لوح خاطر نام ما

هر که دولت یافت، شست از لوح خاطر نام ما اوج دولت، طاق نسیان است در ایام ما می‌خورد چون خون دل هر کس به…

ادامه مطلب

از زمین اوج گرفته است غباری که مراست

از زمین اوج گرفته است غباری که مراست ایمن از سیلی موج است کناری که مراست چشم پوشیده‌ام از هر چه درین عالم هست چه…

ادامه مطلب

به دامن می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم

به دامن می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم نمی‌دانم چه می‌گوید نسیم صبح در گوشم به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد ز لطف ساقیان، سجادهٔ…

ادامه مطلب

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت تا کمر بستم، غبار از کاروان بر…

ادامه مطلب

چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟

چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟ این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟ جان باقی به من از بوسه کرامت…

ادامه مطلب

دل از مشاهدهٔ لاله‌زار نگشاید

دل از مشاهدهٔ لاله‌زار نگشاید ز دستهای حنابسته کار نگشاید ز اختیار جهان، عقده‌ای است در دل من که جز به گریهٔ بی‌اختیار نگشاید خوش…

ادامه مطلب

ز بی‌عشقی بهار زندگی دامن کشید از من

ز بی‌عشقی بهار زندگی دامن کشید از من وگرنه همچو نخل طور آتش می‌چکید از من ز بیدردی دلم شد پاره‌ای از تن، خوشا عهدی…

ادامه مطلب

شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم

شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم اخگر دل‌زنده‌ام، محتاج دامان نیستم شبنم خود را به همت می‌برم بر آسمان در کمین جذبهٔ خورشید تابان…

ادامه مطلب

گر درد طلب رهبر این قافله بودی

گر درد طلب رهبر این قافله بودی کی پای ترا پردهٔ خواب آبله بودی؟ زود این ره خوابیده به انجام رسیدی گر نالهٔ شبگیر درین…

ادامه مطلب

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم در حلقهٔ تقلید گرفتار نگشتیم خود را به سراپردهٔ خورشید رساندیم چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتیم در…

ادامه مطلب

مکن منع تماشایی ز دیدن

مکن منع تماشایی ز دیدن که این گل کم نمی‌گردد به چیدن چو ابروی بتان محراب خود کن کمانی را که نتوانی کشیدن مرا از…

ادامه مطلب

هوا چکیدهٔ نورست در شب مهتاب

هوا چکیدهٔ نورست در شب مهتاب ستاره خندهٔ حورست در شب مهتاب سپهر جام بلوری است پر می روشن زمین قلمرو نورست در شب مهتاب…

ادامه مطلب

از فسون عالم اسباب خوابم می‌برد

از فسون عالم اسباب خوابم می‌برد پیش پای یک جهان سیلاب خوابم می‌برد سبزهٔ خوابیده را بیدار سازد آب و من چون شوم مست از…

ادامه مطلب

به زیر چرخ دل شادمان نمی‌باشد

به زیر چرخ دل شادمان نمی‌باشد گل شکفته درین بوستان نمی‌باشد خروش سیل حوادث بلند می‌گوید که خواب امن درین خاکدان نمی‌باشد به هر که…

ادامه مطلب

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟ سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک…

ادامه مطلب

خجلت ز عشق پاک گهر می‌بریم ما

خجلت ز عشق پاک گهر می‌بریم ما از آفتاب دامن تر می‌بریم ما یک طفل شوخ نیست درین کشور خراب دیوانگی به جای دگر می‌بریم…

ادامه مطلب

در نمود نقشها بی‌اختیار افتاده‌ام

در نمود نقشها بی‌اختیار افتاده‌ام مهرهٔ مومم به دست روزگار افتاده‌ام بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت در بهشتم تا ز اوج…

ادامه مطلب

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده‌ست

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده‌ست زان سیب ذقن قسمت ما دست بریده‌ست ما را ز شب وصل چه حاصل،که تو از ناز تا…

ادامه مطلب

صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده

صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده عیشهای شب پریشان گشته را آواز ده هیچ ساز از دلنوازی نیست سیرآهنگتر چنگ را بگذار، قانون محبت…

ادامه مطلب