هر شب ز غمت تازه عذابی بینم

هر شب ز غمت تازه عذابی بینم در دیده بجای خواب آبی بینم وانگه که چو نرگس تو خوابم ببرد آشفته تر از زلف تو…

ادامه مطلب

آن زلف شکسته را ز رخ یکسو زن

آن زلف شکسته را ز رخ یکسو زن بر هر دو طرف مزن تو بر یکسو زن گر آتش عشق تو فتد یکسو زن یکسو…

ادامه مطلب

ای ترک پسر بحرمتت ننگریا

ای ترک پسر بحرمتت ننگریا ما را بکنار خویش در ننگریا بر بنده اگر کار چنین ننگریا ای دیده تو زار زار بر ننگریا مهستی…

ادامه مطلب

با درد تو نیست روی درمان دیدن

با درد تو نیست روی درمان دیدن دشوار بود وصل تو آسان دیدن من دوش بخواب دیده ام زلف ترا گوئی چه بود خواب پریشان…

ادامه مطلب

جانا غم دل ز بینوائی خیزد

جانا غم دل ز بینوائی خیزد وین دود ز آتش جدائی خیزد بگری مگرت روشنئی پیش آید کز گریه شمع روشنائی خیزد مهستی گنجوی

ادامه مطلب

چون ابر بنوروز رخ سبزه بشست

چون ابر بنوروز رخ سبزه بشست با باده لعل کن سر عهد درست کین سبزه که امروز تماشاگه تست فردا همه از خاک تو برخواهد…

ادامه مطلب

در سنگ اگر شوی چو پار ایساقی

در سنگ اگر شوی چو پار ایساقی بر آب اجل کنی گذار ایساقی خاکست جهان صوت بر آر ای مطرب باد است زمان باده بیار…

ادامه مطلب

دلها تو بری و قصد جانها تو کنی

دلها تو بری و قصد جانها تو کنی بر چهره ز خون دل نشانها تو کنی ما را گوئی، که عهد ما بشکستی آنها ز…

ادامه مطلب

شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد

شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد زین عورت بیچاره دعا بس باشد من گاو نیم نه شاخ در خورد من است ور گاو…

ادامه مطلب

گفتم می خوشگوار پیش آور زود

گفتم می خوشگوار پیش آور زود گفتا شب آدینه نخواهی آسود گفتم نه که گل سال دگر باز آید و آدینه بهر هفته یکی خواهد…

ادامه مطلب

هر گه که به زلف عنبر ترسائی

هر گه که به زلف عنبر ترسائی بینمت کز او تازه شود ترسائی تو پای ز هفت چرخ برتر، سائی چونست که نزد بنده ای…

ادامه مطلب

آن تازه گلم من که نباشد خارش

آن تازه گلم من که نباشد خارش با بلبل خوشگوی بود غمخوارش بازی که سر دست شهان جایش بود در دام تو افتاد نکو میدارش…

ادامه مطلب

ای تنگ شکر چون دهن تنگت نی

ای تنگ شکر چون دهن تنگت نی رخساره گل چون رخ گلرنگت نی از تیر مژه این دل صد پاره من میدوز و ز پاره…

ادامه مطلب

با روی چو نوبهار و با خوی دئی

با روی چو نوبهار و با خوی دئی با ما چو خمار و با دگر کس چو مئی بخت بد ما همی کند سست پئی…

ادامه مطلب

جان کو بتن آباد بود هیچ بود

جان کو بتن آباد بود هیچ بود دل گر بجهان شاد بود هیچ بود بادیست نفس کاساس عمر تو بود بنیاد که بر باد بود…

ادامه مطلب

چون در دلت آن بود که گیری یاری

چون در دلت آن بود که گیری یاری برگردی ازین دل شده بی آزاری چون روز وداع بود بایستی گفت تا سیر ترت دیده بدیدی…

ادامه مطلب

در طاس فلک جرعه شادی و غم است

در طاس فلک جرعه شادی و غم است گه محنت و دولتست و گه بیش و کم است آسوده دلی بود که هر جرعه چرخ…

ادامه مطلب

دی خوش پسری بدیدم از سراجان

دی خوش پسری بدیدم از سراجان شایسته و بایسته تر از سراجان از دست غمش همیشه در ضرا انس در عشق رخش همیشه در سراجان…

ادامه مطلب

شاها فلکت اسب سعادت زین کرد

شاها فلکت اسب سعادت زین کرد وز جمله خسروان تو را تحسین کرد تا در حرکت سمند زرین نعلت بر گل ننهد پای زمین سیمین…

ادامه مطلب

گفتی که مرا بیتو بسی غمخواره است

گفتی که مرا بیتو بسی غمخواره است بی رشوت و پاره از توأم صد چاره است گر رشوه طلب کنی مرا . . . رشوه…

ادامه مطلب

من عهد تو سخت سست میدانستم

من عهد تو سخت سست میدانستم بشکستن آن درست میدانستم این دشمنی ایدوست که با من ز جفا آخر کردی، نخست میدانستم مهستی گنجوی

ادامه مطلب

هنگام صبوح، گر بت حور سرشت

هنگام صبوح، گر بت حور سرشت پر می قدحی بمن دهد بر لب کشت هر چند که از من این سخن باشد زشت سگ به…

ادامه مطلب

آن زلف نگر سر بسمن آورده

آن زلف نگر سر بسمن آورده بر گرد سمن مشک ختن آورده گویند خطی است آنکه گرد رخ اوست خطیست ولی به خون من آورده…

ادامه مطلب

ای چرخ و فلک خرابی از کینه تست

ای چرخ و فلک خرابی از کینه تست بیدادگری عادت دیرینه تست ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس دانه قیمتی که در سینه تست…

ادامه مطلب

بر عارض یار من سپهر از انگشت

بر عارض یار من سپهر از انگشت منشور زوال حسن او خواست نوشت پیش اندیشی نمود آن حور سرشت ز آن پیش که دوزخی شود،…

ادامه مطلب

جانا دل مسکین من این کی پنداشت

جانا دل مسکین من این کی پنداشت کز وصل توام امید بر باید داشت آسوده بدم با تو فلک نپسندید خوش بود مرا با تو…

ادامه مطلب

چون دلبر من بنزد فصاد نشست

چون دلبر من بنزد فصاد نشست فصاد سبک بجست و دستش در بست چون تیزی نیش بر رگ او پیوست از کان بلور شاخ مرجان…

ادامه مطلب

در ده می لعل لاله گون صافی

در ده می لعل لاله گون صافی بگشای ز حلق شیشه خون صافی کامروز برون ز جام می نیست ترا یک دوست که دارد اندرون…

ادامه مطلب

دی خوش پسری بدیدم اندر «روزن»

دی خوش پسری بدیدم اندر «روزن» گر لاف زنی ز خوبروئی رو، زن او بر دل من رحم نکرد یک سوزن خود دود دل منش…

ادامه مطلب

شهری زن و مرد در رخت مینگرند

شهری زن و مرد در رخت مینگرند وز سوز غم عشق تو جان در خطرند هر جامه که سالی پدرت بفروشد از دست تو عاشقان…

ادامه مطلب

گه خصم شوی مرا و گه یار آئی

گه خصم شوی مرا و گه یار آئی روزی بهزار گونه در کار آئی ایدوست نترسی که بخون دل من روزی به چنین شبی گرفتار…

ادامه مطلب

مه بر رخ تو گزیدنم دل ندهد

مه بر رخ تو گزیدنم دل ندهد وز تو، صنما، بریدنم دل ندهد تا از لب نوش تو چشیدم شکری از هیچ شکر چشیدنم دل…

ادامه مطلب

هر گه که دلم فرصت آن دم جوید

هر گه که دلم فرصت آن دم جوید کز صد غم دل با تو یکی برگوید نامحرم و ناجنس در آندم گوئی از چرخ ببارد…

ادامه مطلب

آن کودک قصاب دکان می آراست

آن کودک قصاب دکان می آراست استاده بدند مردمان از چپ و راست دستی بکفل زد و خوش و خوش میگفت احسنت زهی دنبه فربه…

ادامه مطلب

ای در طلب تو عمر من فرسوده

ای در طلب تو عمر من فرسوده نابوده شده با تو دمی تا بوده بر سفره انتظار خون جگرم شد از پی حلوای لبت پالوده…

ادامه مطلب

برخیز و بیا که حجره پرداخته ام

برخیز و بیا که حجره پرداخته ام وز بهر تو پرده ای خوش انداخته ام با من بشرابی و کبابی در ساز کاین هر دو…

ادامه مطلب

جانا نفسی دور نه ای از یادم

جانا نفسی دور نه ای از یادم دلتنگ مشو گر ز تو دور افتادم گر آب شود جهان و آتش گیرد من خاک شوم تا…

ادامه مطلب

چون مرغ ضعیف بی پر و بی بالم

چون مرغ ضعیف بی پر و بی بالم افتاده بدام و کس نداند حالم دردی بدلم سخت پدید آمده است امروز من خسته از آن…

ادامه مطلب

در راه خدا صبور می باید بود

در راه خدا صبور می باید بود وز غیر خدا بدور می باید بود از ظلمت حبس نفس میباید جست مستغرق بحر نور می باید…

ادامه مطلب

دی گفتمش آن خوش پسر درزی را

دی گفتمش آن خوش پسر درزی را کز بهر خدا خوش ببرا، درزی را گفتا که قبای وصل ما می نخری گفتم که بجان همی…

ادامه مطلب

شبها که بناز با تو خفتم همه رفت

شبها که بناز با تو خفتم همه رفت درها که بنوک مژه سفتم همه رفت آرام دل و مونس جانم بودی رفتی و هر آنچه…

ادامه مطلب

لاله چو پریر آتش شور انگیخت

لاله چو پریر آتش شور انگیخت دی نرگس، آب شرم از دیده بریخت امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت فردا سحری باد سمن خواهد بیخت…

ادامه مطلب

مؤذن پسری تازه تر از لاله مرو

مؤذن پسری تازه تر از لاله مرو رنگ رخش آب برده از خون تذرو آوازه قامت خوشش چون برخاست در حال بباغ در نماز آمد…

ادامه مطلب

هم مستم و هم غلام سرمستانم

هم مستم و هم غلام سرمستانم بیزار ز زهد و بنده ایمانم من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من…

ادامه مطلب

آن کودک نعلبند و داس اندر دست

آن کودک نعلبند و داس اندر دست چون نعل بر اسب بست از پای نشست زین نادره تر که دید، در عالم پست بدری بسم…

ادامه مطلب

ای روی تو از تازه گل بربر به

ای روی تو از تازه گل بربر به وز چین و خط از خلخ و از بربر به صد بنده بربری تو را بنده شده…

ادامه مطلب

بس جور کز آن غمزه زیبات کشند

بس جور کز آن غمزه زیبات کشند بس درد کز آن قامت رعنات کشند بر نطع وفا ببار شطرنج مراد آخر روزی بخانه مات کشند…

ادامه مطلب

جانا نه هر آنکس که دلی خوش دارد

جانا نه هر آنکس که دلی خوش دارد حال دل بیدلان مشوش دارد زنهار ز آه من بیندیش که آن دودیست که زیر دامن آتش…

ادامه مطلب

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست ز هرچه نیست نقصان و شکست پندار که هرچه هست در عالم نیست وانگار…

ادامه مطلب

در رهگذری فتاده دیدم مستش

در رهگذری فتاده دیدم مستش در پاش فتادم و گرفتم دستش امروزش از آن هیچ نمی آید یاد یعنی خبرم نیست، ولیکن هستش مهستی گنجوی

ادامه مطلب