یک چند دل از پی تمنا گردید

یک چند دل از پی تمنا گردید جانم هدف طعنه اعدا گردید گردید ز هر طرف چو راهم بسته راه سر کوی دوست پیدا گردید

ادامه مطلب

هر چند سپهر فکرم اختربار است

هر چند سپهر فکرم اختربار است بر دوش زبان، سخنوری سربار است از خامهٔ تیره بخت خود ممنونم این ابر سیاهی ست که گوهربار است

ادامه مطلب

لعلت به فسون نبرد از دل تب و تاب

لعلت به فسون نبرد از دل تب و تاب گر شکّر لطف داد و گر زهر عتاب القصه که در عشق جگرسوز چو شمع از…

ادامه مطلب

غفلت زده ام، خاطر آگاهم ده

غفلت زده ام، خاطر آگاهم ده افسرده دلم، آه سحرگاهم ده عمری ست که رو از دو جهان تافته ام ای قبلهٔ مقبلان، به خود…

ادامه مطلب

صوفی که بود اساس کارش بر زرق

صوفی که بود اساس کارش بر زرق ژاژش به دهان، خاک سیاهش بر فرق خضر ره اوا پای سست، در گام نخست نوح دگران و…

ادامه مطلب

زین پیش فلک چنین دل آزار نبود

زین پیش فلک چنین دل آزار نبود هر مفعولی، فاعل مختار نبود امروز به پشم و پنبه کار افتاده ست مردی اول به ریش و…

ادامه مطلب

دل خوش نکند نالهٔ زاری که مراست

دل خوش نکند نالهٔ زاری که مراست وز گریه نمی رود غباری که مراست با همّت من دولت دنیا چه کند؟ این میکده نشکند خماری…

ادامه مطلب

در دیدهٔ هر که شق کند پردهٔ خواب

در دیدهٔ هر که شق کند پردهٔ خواب سرتاسر آفاق بود موج سراب ساقی، قدحی در ده از آن بادهٔ ناب سرّ دو جهان بشنو…

ادامه مطلب

حسن تو به یک جلوه گرفتارم کرد

حسن تو به یک جلوه گرفتارم کرد وز نرگس مست، عشوه درکارم کرد بی قدر متاع من خریدار نداشت عشق تو به این قیمت و…

ادامه مطلب

تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع

تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع یک لمحه ندید دیده‌ام خواب چو شمع فریاد ز مشرب سمندر زادم زآتش رگ جان من خورد…

ادامه مطلب

بلبل سر کرد ناله هنگام صبوح

بلبل سر کرد ناله هنگام صبوح پیمانه گرفت لاله هنگام صبوح احوال خمار شب به ساقی گفتم پر کرد مرا پیاله هنگام صبوح

ادامه مطلب

با داغ تو سال و ماه بردیم به سر

با داغ تو سال و ماه بردیم به سر چون شمع به اشک و آه بردیم به سر چون آینه از پرتو حیرانیها با یار،…

ادامه مطلب

ای ساقی عاشقان، می ناب کجاست؟

ای ساقی عاشقان، می ناب کجاست؟ ای خضره ره سوختگان، آب کجاست؟ عمریست که بی تو تشنهٔ خون خودم آن خنجر مژگان سیه تاب کجاست؟

ادامه مطلب

ای آنکه غم تو عیش جاوید بود

ای آنکه غم تو عیش جاوید بود جاوید، نوید وصلت امّید بود فرماندهی کشور خوبی از توست بازیگر میدان تو، خورشید بود

ادامه مطلب

آن را که رسوم عشقبازی اصل است

آن را که رسوم عشقبازی اصل است آسوده ز دوری و خلاص از فصل است در نامه ی عاشقان نباشد فصلی افسانهٔ عشق، وصل اندر…

ادامه مطلب

از هند نجس، نجات می خواهم و بس

از هند نجس، نجات می خواهم و بس غسلی به شط فرات می خواهم و بس مرگی که بود به کام دل در نجف است…

ادامه مطلب

از حوصلهٔ صبر، غمت بیرون است

از حوصلهٔ صبر، غمت بیرون است هر لحظه دل از فراق، دیگرگون است با دیده چه سازیم که چون شب باز است؟ از شوق چه…

ادامه مطلب

یار آینه حسن دلارای خود است

یار آینه حسن دلارای خود است یک دیدهٔ محو، در تماشای خود است این حسنِ غیور برنمی تابد غیر موسی و عصا و طور سینای…

ادامه مطلب

هر جلوه که آن نرگس عیار کند

هر جلوه که آن نرگس عیار کند خوبان طراز را دل افگار کند گر چشم فسونگر نبود بر سر کار جادوی که در بابلیان کار…

ادامه مطلب

گلگون سرشک، گرم جولانی کرد

گلگون سرشک، گرم جولانی کرد خار مژه را لالهٔ نعمانی کرد جان من از آتش فراق تو گداخت این خارهٔ سخت، سست پیمانی کرد

ادامه مطلب

غمنامهٔ ما خواند و جوابی ننوشت

غمنامهٔ ما خواند و جوابی ننوشت از لطف گذشتیم و عتابی ننوشت خاطر به امید ستمش خوش می بود بی رحم، خراجی به خرابی ننوشت

ادامه مطلب

شد صید خم زلف رسایی دل ما

شد صید خم زلف رسایی دل ما افتاد به دام اژدهایی دل ما از بوی کباب می توان دانستن کز عشق در آتش است جایی…

ادامه مطلب

رخ، تازه به اشک ارغوانی دارم

رخ، تازه به اشک ارغوانی دارم از دولت عشق، کامرانی دارم خون دل و اشک دیده و آه جگر اینها همه از تو یار جانی…

ادامه مطلب

دردانهٔ دریای حقیقت درد است

دردانهٔ دریای حقیقت درد است درد است که میزان عیار مرد است ای خاک ره یار، عزیزش می دار این طفل یتیم اشک، غم پرورد…

ادامه مطلب

در دهر، به مستعار آلوده مگرد

در دهر، به مستعار آلوده مگرد هرگز به دی و بهار، آلوده مگرد تن در رَهِ تو مشت غباری ست حزین زنهار، به این غبار…

ادامه مطلب

حال دل آسوده دلان سوخت دلم

حال دل آسوده دلان سوخت دلم بی دردیِ این بی خبران سوخت دلم درد دل هیچکس مرا کار نکرد بر حال سلامت طلبان سوخت دلم

ادامه مطلب

تا عشق تو گشت از ازل روزی دل

تا عشق تو گشت از ازل روزی دل بربست میان را به غم اندوزی دل درد تو کند مگر پرستاری جان داغ تو کند مگر…

ادامه مطلب

بشکن قدح سپهر دون ای ساقی

بشکن قدح سپهر دون ای ساقی می نیست درین جام نگون ای ساقی مُردم ز خمار، بادهٔ ناب کجاست؟ تا چند توان کشید خون ای…

ادامه مطلب

با تنگدلی حوصلهٔ ماست فراخ

با تنگدلی حوصلهٔ ماست فراخ در دیدهٔ ما یکی بود گلخن و کاخ ما سینه زنیم بر در و بام قفس چندان که پرد مرغ…

ادامه مطلب

ای رهرو عشق، کاهلی پیشه مکن

ای رهرو عشق، کاهلی پیشه مکن در کالبد فسردگی ریشه مکن جانان سر وصل پاکبازان دارد گر جان طلبد بباز و اندیشه مکن

ادامه مطلب

ای آنکه به لافگاه دعوی چستی

ای آنکه به لافگاه دعوی چستی واندر طلب گوهر عرفان سستی تا دریابی که در گره داری هیچ کاش آنچه سپرده ای به خود، می…

ادامه مطلب

آن دیده، که بازاری عشاقش خوست

آن دیده، که بازاری عشاقش خوست روی طلب راه نوردان با اوست پرسید که: مِن اَینَ اِلی اینَ تَروحُ گفتم از دوست، هم روم باز…

ادامه مطلب

از می، لب غنچه گشت گلگون ساقی

از می، لب غنچه گشت گلگون ساقی چون لاله نشسته ایم در خون ساقی اقبال تو می دهد ز ادبار نجات تنگ آمدم از نکبت…

ادامه مطلب

از حرف وداع، دیده جیحون شد و رفت

از حرف وداع، دیده جیحون شد و رفت هوش از سر سودا زده مجنون شد و رفت تن شعله کشید و دود آهی برخاست دل…

ادامه مطلب

یارای زبان کو که ثنای تو کنیم؟

یارای زبان کو که ثنای تو کنیم؟ توصیف کمال کبریای تو کنیم؟ چیزی به بساط ما تهیدستان نیست جانی که تو داده ای فدای تو…

ادامه مطلب

نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن

نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن خونین جگریّ و جانگدازیست سخن مردانه قدم زن آنچنان کز شادی نازد به خطابت که نیازی ست سخن

ادامه مطلب

گفتم که به یاد یار خواهی آمد

گفتم که به یاد یار خواهی آمد یا خون شده در کنار خواهی آمد نه زان اثری نه زین نشانِ نظری ای دل، توکجا به…

ادامه مطلب

غیر از کف خالی که ز ما بر جا ماند

غیر از کف خالی که ز ما بر جا ماند دیگر ز سبکروان، چه در دنیا ماند؟ یک کوچه فزون، نکرد تن همراهی کوتاه قدم…

ادامه مطلب

شاهنشهی خلق جهان نتوان کرد

شاهنشهی خلق جهان نتوان کرد حمّالی این بار گران نتوان کرد سر در ره این گنده کسان نتوان کرد پاکاری این کونِ خران نتوان کرد

ادامه مطلب

رباعی مستزاد

رباعی مستزاد آنی که سر از سجدهٔ کوی تو نتافت نه روم و نه روس بر قامت عزتت فلک حله نبافت جز اطلس و توس…

ادامه مطلب

دردا که دری نسفته می باید رفت

دردا که دری نسفته می باید رفت راز دل خود نگفته می باید رفت می باید داد، جان شیرین بی تو تلخی ز تو ناشنفته…

ادامه مطلب

در دهر دنی که هست شیرینش تلخ

در دهر دنی که هست شیرینش تلخ یک دم نزدیم خوش نه در شام و نه بلخ قدّم چو هلال شد ز بار مه و…

ادامه مطلب

حسنش، به می از حجاب بیرون آمد

حسنش، به می از حجاب بیرون آمد عریان، آتش ز آب بیرون آمد آمد سحری بر سر بالینم و گفت برخیز که آفتاب بیرون آمد

ادامه مطلب

تا چهره ز اشک ارغوانی نکنی

تا چهره ز اشک ارغوانی نکنی در محفل عیش، گل فشانی نکنی هرگز چون شمع، جا به بزمت ندهند گر با همه کس چرب زبانی…

ادامه مطلب

بسته ست زبانم و بیان در سیر است

بسته ست زبانم و بیان در سیر است تن ساکن اگر بود، روان در سیر است آواره تر از توست، کلام تو حزین برگرد جهان…

ادامه مطلب

این کوچهٔ عمر، وحشت افزا راهی ست

این کوچهٔ عمر، وحشت افزا راهی ست حیرت زده است هرکجا آگاهی ست بازیگر روزگار را معرکه هاست میدان جهان، طرفه تماشا گاهی ست

ادامه مطلب

ای دیدهٔ زار من چه خواهی کردن؟

ای دیدهٔ زار من چه خواهی کردن؟ جز اشک نثار من چه خواهی کردن؟ با گریه نمانده است لخت جگری در جیب و کنار من…

ادامه مطلب

ای آنکه بنفشه زیب نسرین داری

ای آنکه بنفشه زیب نسرین داری صد رخنه ز غمزه در دل و دین داری ظلم است که اشک بوالهوس پاک کند دستی که ز…

ادامه مطلب

امّید گداست، تا در بازی هست

امّید گداست، تا در بازی هست معشوق غنیّ و عشق را آزی هست خسته به دواتند، نه با خسته دوا بیچاره نیاز و چاره را…

ادامه مطلب

از گنج، به مار صلح نتوان کردن

از گنج، به مار صلح نتوان کردن از باغ، به خار صلح نتوان کردن در میکده ای که چرخ، دردی کش اوست با رنج خمار…

ادامه مطلب