آن را که حرامزادگی عادت و خوست

آن را که حرامزادگی عادت و خوست عیب دگران به نزد او سخت نکوست معیوب همه عیب کسان می طلبد از کوزه همان برون تراود…

ادامه مطلب

این دل نه همانا که تو با راه آیی

این دل نه همانا که تو با راه آیی در راه بقا چو طالب جاه آیی چون صحبت شاهان بنکردی حاصل جایت پس در بود…

ادامه مطلب

تشویش دل خستهٔ ما از تو در است

تشویش دل خستهٔ ما از تو در است جانم پر از آشوب و بلا از تو در است فی الجمله چه گویمت، تو خود می…

ادامه مطلب

در دل زغم زمانه باری دارم

در دل زغم زمانه باری دارم در دیدهٔ هر مراد خاری دارم نه همنفسی نه غمگساری دارم شوریده دلی و روزگاری دارم اوحدالدین کرمانی

ادامه مطلب

زین سان که تُوی دیده به خاک آکنده

زین سان که تُوی دیده به خاک آکنده دشوار توان کرد تو را بیننده بیدار شود خفته به یک بانگ ولیک مرده نشود به هیچ…

ادامه مطلب

گر بر سر دریا نه سبک تر زخسی

گر بر سر دریا نه سبک تر زخسی دایم زچه در پی هوا و هوسی خود را زهمه بیشترک می بینی هر دم چو رسن…

ادامه مطلب

هرگز دل من واقف اسرار نشد

هرگز دل من واقف اسرار نشد روزی به صفا و صدق بر کار نشد بس پند که بشنید و یکی گوش نکرد بس عبرتها که…

ادامه مطلب

امروز که در جوی حیات آبی هست

امروز که در جوی حیات آبی هست در نیکی کوش تا توانی پیوست کز آتش ظلم خویش بدکاران را خاکی ماند بر سر و بادی…

ادامه مطلب

با برگ مژه سد سکندر سفتن

با برگ مژه سد سکندر سفتن صد آتش نمرود به دیده سفتن به باشد از آنک دوستان خود را در پیش ستودن و زپس بد…

ادامه مطلب

تا هستی خود را نکنی دامن چاک

تا هستی خود را نکنی دامن چاک ثابت نشود تو را قدم بر افلاک تا چند منی و من، زخود شرمت باد تو خود چه…

ادامه مطلب

در عمر درنگ نیست ممکن، بشتاب

در عمر درنگ نیست ممکن، بشتاب آن قدر که ممکن است از وی دریاب ترسم که چو خواجه سر برآرد از خواب عمری یابد گذشته…

ادامه مطلب

شاها چو به محشر اندر آرند تو را

شاها چو به محشر اندر آرند تو را وانگاه زکرده ها شمارند تو را جور و ستمت یکان یکان عرضه دهند گویی که نکرده ام…

ادامه مطلب

گر شیر دلی صید هراسان مطلب

گر شیر دلی صید هراسان مطلب دشوار شود حاصل آسان مطلب گنجی که دفینه در زمین روم است تو از سر غفلت به خراسان مطلب…

ادامه مطلب

یک دم چو نئی تو عاشق صادق عیش

یک دم چو نئی تو عاشق صادق عیش کی دریابی حلاوت صادق عیش تو از سر عجب خویش معشوق خودی معشوقهٔ خویش کی بود عاشق…

ادامه مطلب

آخر زمنت یاد منت هست بپرس

آخر زمنت یاد منت هست بپرس هشیار دلی زین دل سرمست بپرس بیمار غم توَم، تو خود می دانی بیماران را چنانک رسم است بپرس…

ادامه مطلب

آنچش نه از انبیا و از خود واداشت

آنچش نه از انبیا و از خود واداشت مردان به حیل نشاید از خود واداشت نابودن بد توان ولیکن نتوان بدگویان را زگفتن بد واداشت…

ادامه مطلب

با دل گفتم درآی از خواب تمام

با دل گفتم درآی از خواب تمام زان پیش که روزگار برگیرد گام دل گفت که از من مطلب بیداری آخر نشنیده ای که النّاس…

ادامه مطلب

چشم فلک از ظلم تو بگریست مکن

چشم فلک از ظلم تو بگریست مکن آخر به دور روزه عمرت این چیست مکن خالق شودت خصم چو خلق آزاری گر می دانی که…

ادامه مطلب

در هر دلکی از تو نهیبی است مکن

در هر دلکی از تو نهیبی است مکن افراز ملوک را نشیبی است مکن با خلق خدا ستم مکن نیک بدان فردات به هر سبب…

ادامه مطلب

سیلاب محن رونق عمرم همه برد

سیلاب محن رونق عمرم همه برد شیرین همه تلخ گشت و صافی همه درد آن کس که بمرد رست دردا که مرا هر روز هزار…

ادامه مطلب

می میرم ازو و صورت جان در پیش

می میرم ازو و صورت جان در پیش بر آتشم و روضهٔ رضوان در پیش در عالم عشق طرفه حالی که مراست تشنه جگر و…

ادامه مطلب

هر کاو درمی به خون دل جمع آرد

هر کاو درمی به خون دل جمع آرد می نگذاری تا به تو می نسپارد چون می گذری و می گذاری همه را باری بگذار…

ادامه مطلب

از خوی بد تو زان همی رنجد کس

از خوی بد تو زان همی رنجد کس کاندر نظرت هیچ نمی سنجد کس یک پوست فزون نیست تو را در همه تن چون از…

ادامه مطلب

ای از غم دلبری که بیدادم ازوست

ای از غم دلبری که بیدادم ازوست ویرانی این سینهٔ آبادم ازوست در غصّهٔ هجران دل ناشادم ازوست فریاد مرا از آنک فریادم ازوست اوحدالدین…

ادامه مطلب

با شهوت و طبع نور دل نفزاید

با شهوت و طبع نور دل نفزاید تا ظلمت شهوت در دل نگشاید حق می طلبی و شهوتت می باید این هر دو به یک…

ادامه مطلب

جانا سخنان خصم در گوش مکن

جانا سخنان خصم در گوش مکن پند من مستمند بنیوش مکن برخاسته ای به خون شهری زن و مرد بنشین، بشنو، باش تو خاموش مکن…

ادامه مطلب

در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود

در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود زهری که به جان رسید تریاک چه سود ای غرّه به ظاهرت که آراسته ای…

ادامه مطلب

طاووس جمال تو چو پرواز کند

طاووس جمال تو چو پرواز کند سیمرغ امید جلوه آغاز کند خوش باش هر آنچ با من امروز کنی فردا دگری با تو همان باز…

ادامه مطلب

معشوقه عیان بود نمی دانستم

معشوقه عیان بود نمی دانستم با ما به میان بود نمی دانستم گفتم به طلب مگر به جایی برسَمَ خود تفرقه آن بود نمی دانستم…

ادامه مطلب

یک قطره زآب دیدهٔ مظلومی

یک قطره زآب دیدهٔ مظلومی یک آه زسوز سینهٔ محرومی آن قطره شود سیل بسی شهر برد وان آه شود آتش و سوزد رومی اوحدالدین…

ادامه مطلب

از جام هوس بادهٔ مستی تا کی

از جام هوس بادهٔ مستی تا کی ای نیست شونده لاف هستی تا کی وای غرقهٔ بحر غفلت ار ابر نئی تر دامنی و هوا…

ادامه مطلب

اندر ره عشق هر که دارد گذری

اندر ره عشق هر که دارد گذری با خود نکند به هیچ وجهی نظری گر هرچه به شهوت است آن عشق بود پس عاشق صادق…

ادامه مطلب

بس خون جگر که مرد را خورده شود

بس خون جگر که مرد را خورده شود تابیش بدی به دیگران برده شود با آنک بدی کرد برو نیکی کن تا فرق میان تو…

ادامه مطلب

تو لایق نکته های باریک نئی

تو لایق نکته های باریک نئی جز درخور طبع تنگ و تاریک نئی من فاسقم از حضرت او دور نیم مسکین که تو زاهدی و…

ادامه مطلب

در راه طلب زنیست هستی خیزد

در راه طلب زنیست هستی خیزد اثبات درستی از شکستی خیزد از لقمه طمع ببُر که در هر دو جهان آفت همه از لقمه پرستی…

ادامه مطلب

سیرم زحیات محنت آکندهٔ خویش

سیرم زحیات محنت آکندهٔ خویش وین روزی ریزهٔ پراکندهٔ خویش صاحب نظری کجاست تا بنمایم صد گریهٔ زار زیر هر خندهٔ خویش اوحدالدین کرمانی

ادامه مطلب

میدان فراخ و مرد میدانی نه

میدان فراخ و مرد میدانی نه یک مرد از آنها که تو می دانی نَه مردان بینی به بایزیدان مانند در باطنشان بوی مسلمانی نَه…

ادامه مطلب

یکچند دویدیم نه بر راه صواب

یکچند دویدیم نه بر راه صواب برداشته از روی خرد پاک نقاب اکنون که همی باز کنم دیده به خواب هم نامه سیه بینی و…

ادامه مطلب

از عقل و هنر هر آنک بی مایَه بود

از عقل و هنر هر آنک بی مایَه بود از مرتبه بر بلندتر پایهَ بود وآن کس که چو آفتاب باشد زهنر پیوسته پس اوفتاده…

ادامه مطلب

آنجا که بود عالم و ظالم سردار

آنجا که بود عالم و ظالم سردار بر تخت بود عالم و ظالم بردار زنهار بکن عدل و مکن از پی آنک با ظلم کس…

ادامه مطلب

بدخواه کسی به مقصد خود نرسد

بدخواه کسی به مقصد خود نرسد یک ظن نبرد تا به خودش صد نرسد من نیک تو خواهم و تو بدخواه منی تو نیک نبینی…

ادامه مطلب

چون آتش شهوت آبرویت را برد

چون آتش شهوت آبرویت را برد در معرض هر بزرگیی ماندی خرد می کوش که باد نفس را خاک کنی هر زنده که آن نکرد…

ادامه مطلب

دوری ز برادرِ نه صادق بهتر

دوری ز برادرِ نه صادق بهتر دوری زبرادر منافق بهتر خاک قدم یار موافق حقّا از خون برادر منافق بهتر اوحدالدین کرمانی

ادامه مطلب

صد زخم چشید نفس و افگار نشد

صد زخم چشید نفس و افگار نشد صد تجربه کرد عقل و بر کار نشد از گردش چرخ صد هزاران عبرت این دیده بدید و…

ادامه مطلب

مردم همه از زرق و فسون محرومند

مردم همه از زرق و فسون محرومند وز جان و دل بوقلمون محرومند اندیشهٔ تو جان و جهانی ارزد سبحان الله که خلق چون محرومند…

ادامه مطلب

از آتش حرص و آز تا چند نفیر

از آتش حرص و آز تا چند نفیر ای آب زروی رفته پندی بپذیر ای خوار چو خاک راه تا چند امیر ای عمر به…

ادامه مطلب

ای خلقت تو زخاک وز آب منی

ای خلقت تو زخاک وز آب منی چندین چه تکبّر کنی آخر چو منی خواهی که شوی زهر دو عالم آزاد زنهار سخن مگو تو…

ادامه مطلب

به بین نشود کس به تکبّر کردن

به بین نشود کس به تکبّر کردن نتوان به تکلّف شبه را دُر کردن از برف توان کوزه برآورد ولی حسرت خورد آن کس به…

ادامه مطلب

چون وسوسه ای تو را بگیرد دامن

چون وسوسه ای تو را بگیرد دامن آغاز کنی کینه و جنگی با من تو پنداری که عشق شهوت باشد خاکت بر سر غلط تو…

ادامه مطلب

دل را غم تو سوخته جان خواهد کرد

دل را غم تو سوخته جان خواهد کرد این قلب شکسته را روان خواهد کرد بنگر که چه می کنی تو با ما امروز فردا…

ادامه مطلب