رباعیات – مولانا جلال الدین محمد بلخی
نی هرکه کند رقص و جهد بالا او
نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم…
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که بطبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان…
هر روز دل مرا سماع و طربیست
هر روز دل مرا سماع و طربیست میگوید حسن او بر این نیز مهایست گویند چرا خوری تو با پنج انگشت زیرا انگشت پنج آمد…
هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد
هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد میجوشد و صافش همه جان میگردد خورشید و مه و فلک از آن میگردد تا هرچه نهان بود…
هستی اثری ز نرگس مست تو بود
هستی اثری ز نرگس مست تو بود آب رخ نیستی هم از هست تو بود گفتم که مگر دست کسی در تو رسد چون به…
هم نور دل منی و هم راحت جان
هم نور دل منی و هم راحت جان هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان ما را گوئی چه داری از دوست نشان ما را…
یاد تو کنم میان یادم باشی
یاد تو کنم میان یادم باشی لب بگشایم در این گشادم باشی گر شاد شوم ضمیر شادم باشی حیله طلبم تو اوستادم باشی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز…
ای لعل لبت معدن شکر چیدن
ای لعل لبت معدن شکر چیدن وز چشم تو نور نامصور دیدن مه گردانست و برک که گردانست فرقست بسی میان هر گردیدن
ای قاصد جان من به جان میارزی
ای قاصد جان من به جان میارزی جان خود چه بود هر دو جهان میارزی این عالم کهنه آن ندارد بیتو آن از تو ذلب…
ای عشرت نیست گشته هستک شدهای
ای عشرت نیست گشته هستک شدهای وی عابد پیر بتپرستک شدهای غم نیست اگرچه تنگدستک شدهای از کوزهٔ سر فراخ مستک شدهای
ای سنگ ز سودای لبت آبستان
ای سنگ ز سودای لبت آبستان از سنگ برون کشی تو مکر و دستان آنجام چو جانیکه بدان کف داری از بهر خدا از کف…
ای روی ترا غلام گلنار مخسپ
ای روی ترا غلام گلنار مخسپ وی رونق نوبهار و گلزار مخسب ای نرگس پرخمار خونخوار مخسب امشب شب عشرت است زنهار مخسب
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری جز مستی و جز شنگی و جز خماری ما را چو خدا برای این آوردست خصم خردیم و…
ای دل چه شدی ز دست دستی میزن
ای دل چه شدی ز دست دستی میزن دست از هوس عشوهپرستی میزن گوئیکه چه ره زنم چو من دست زنم چون نرگس مستش رهمستی…
ای دل اثر صبح گه شام که دید
ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوختهام فریاد مکن سوختهای خام که…
ای خورشیدی که چهره افروختهای
ای خورشیدی که چهره افروختهای از پرتو آن کمال آموختهای از جملهٔ اختران که افروختهای تو بیشتری که بیشتر سوختهای
ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها
ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها از نطع دلم ببردهای بازیها روزی بینی مرا تو بر خوان فلک سازم چون ماه کاسه پردازیها
ای پیر اگر تو روی با حق داری
ای پیر اگر تو روی با حق داری یا همچو صلاح دست مطلق داری اینک رسن دراز و اینک سر دار بسم الله اگر سر…
ای بر نمک تو خلق نانی بزده
ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و…
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی گوئی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من…
ای آنکه حریف بازی ما بدهای
ای آنکه حریف بازی ما بدهای این مجلس جانست چرا تن زدهای چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی بنده غم از آن شدی…
ای از تو مرا گوش پرودیده بهی
ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیدهای نه آویزهٔ گوش از گوش بدیده آ…
آنی که وجود و عدمت اوست همه
آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایهٔ شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت…
آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
آنکس که ز سر عاشقی باخبر است فاش است میان عاشقان مشتهر است وانکس که ز ناموس نهان میدارد پیداست که در فراق زیر و…
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفهای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر
آنجا بنشین که همنشین مردانند
آنجا بنشین که همنشین مردانند تا دود کدورت ترا بنشانند اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان زانبیش که اندیشه کنی میدانند
آن می که گشود مرغ جان را پر و بال
آن می که گشود مرغ جان را پر و بال دل را برهانید ز سیری و ملال ساقی عشق است و عاشقان مالامال از عشق…
آن کس که از آب و گل نگاری دارد
آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون…
آن روی ترش نیست چنینش فعل است
آن روی ترش نیست چنینش فعل است میگوید و میخورد در اینش فعل است آنکس که بر این چرخ برینش فعل است این نیست عجب…
آن راحت جان گرد دلم میگردد
آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند ما را به خرابات بتان ره زدهاند کافر دل و خونخواره این ره بدهاند وز مکر چنین عابد و زاهد…
از آتش سودای توام تابی بود
از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه…
امشب که مه عشق تمامست تمام
امشب که مه عشق تمامست تمام دلدار فرو کرده سر از گوشهٔ بام امشب شب یاد است و سجود است و قیام چون باده و…
امروز یکی گردش مستانه کنم
امروز یکی گردش مستانه کنم وز کاسهٔ سر ساغر و پیمانه کنم امروز در این شهر همی گردم مست میجویم عاقلی که دیوانه کنم
امروز چه روز است که خورشید دوتاست
امروز چه روز است که خورشید دوتاست امروز ز روزها برونست و جداست از چرخ بخاکیان نثار است و صداست کای دلشدگان مژده که این…
افسوس که طبع دلفروزیت نبود
افسوس که طبع دلفروزیت نبود جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود دادم به تو من همه دل و دیده و جان بردی تو همه ولیک…
از یاد خدای مرد مطلق خیزد
از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن…
از عشق تو گشتم ارغنون عالم
از عشق تو گشتم ارغنون عالم وز زخمهٔ تو فاش شده احوالم ماننده چنگ شده همه اشکالم هر پرده که میزنی مرا مینالم
از دیدن روئیکه ترا دیده بود
از دیدن روئیکه ترا دیده بود ما را به خدا نور دل و دیده بود خاصه روئیکه از ازل تا بابد از دیدن روی تو…
از چشم تو سحر مطلق آموختهام
از چشم تو سحر مطلق آموختهام وز عشق تو شمع روحافروختهام از حالت من چشم بدان دوخته باد چون چشم برخسار تو در دوختهام
ای مونس روزگار چونی بی من
ای مونس روزگار چونی بی من ای همدم غمگسار چونی بی من من با رخ چون خزان خرابم بیتو تو با رخ چون بهار چونی…
ای یار مرا موافقی وقتت خوش
ای یار مرا موافقی وقتت خوش بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند ور زانکه تو نیز عاشقی…
این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست
این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست و امروز که بیمار شدم از تب اوست پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب جز از می و شکری…
این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست وین باده بجز در قدح سودا نیست تو آمدهای که بادهٔ من ریزی من آن باشم که بادهام…
آن جاه و جمالی که جهانافروز است
آن جاه و جمالی که جهانافروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم دی رفت و…
با ما ز ازل رفته قراری دگر است
با ما ز ازل رفته قراری دگر است این عالم اجساد دیاری دگر است ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز بیرون ز نماز روزگاری دگر…
بازآمد و بازآمد ره بگشائیم
بازآمد و بازآمد ره بگشائیم جویان دلست دل بدو بنمائیم ما نعرهزنان که آن شکارت مائیم او خنده کنان که ما ترا میپائیم
بر آتش چو دیک تو خود را میجو
بر آتش چو دیک تو خود را میجو میجوش تو خودبخود مرو بر هر سو مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو زو جوش کنی…
بر گلشن یارم گذرت بایستی
بر گلشن یارم گذرت بایستی بر چهرهٔ او یک نظرت بایستی در بیخبری گوی ز میدان بردی از بیخبریها خبرت بایستی