ما مست مدام کوی آن خماریم

ما مست مدام کوی آن خماریم عالم همگی شراب و ما می خواریم هر لحظه جهان بجرعه نوشیدیم مست ابدیم و از ازل خماریم اسیری…

ادامه مطلب

زان دم که شدیم آشنای غم تو

زان دم که شدیم آشنای غم تو بیگانه ز خویشم از جفای غم تو با عشق تو عهد ماچو محکم بودست کردیم جهان و جان…

ادامه مطلب

حال دل دیوانه عجایب حالیست

حال دل دیوانه عجایب حالیست کین نقطه دل بروی دلبر خالیست در حیرت آنکه این چه خالست و چه رو خاموش چنانم که تو گوئی…

ادامه مطلب

ای ملک فراق جای دیرینه ما

ای ملک فراق جای دیرینه ما مأوای غم تو خانه سینه ما ظاهر شده عکس جمله اسما و صفات در مظهر تام قلب بی کینه…

ادامه مطلب

از پرتو روی تو جهان روشن شد

از پرتو روی تو جهان روشن شد جانم ز نسیم زلف تو گلشن شد چون شاهد حسن در عدم منزل کرد میخانه هر دو عالمش…

ادامه مطلب

ما چون ز ازل مست و خراب آمده ایم

ما چون ز ازل مست و خراب آمده ایم با ساغر و جام و باشراب آمده ایم تقوی مطلب زما چواز حکم ازل با شاهد…

ادامه مطلب

روی تو نهان بپرده عالم شد

روی تو نهان بپرده عالم شد مجموعه حسنت از جهان آدم شد اسمت بمراتب ظهورات صفات گه عالم و گه آدم و گه خاتم شد…

ادامه مطلب

چون سبزه دمیده شد به بستان رخت

چون سبزه دمیده شد به بستان رخت بشکفت بنفشه در گلستان رخت دارد همه روز و شب فغان بلبل مست کافسوس که زاغ شد نگهبان…

ادامه مطلب

ای روی ترا جمله جهان آئینه

ای روی ترا جمله جهان آئینه در مملکت هستی تو مائی نه حسن تو که از روی بتان مرئی شد رای تو بدی و دیگری…

ادامه مطلب

ما را بجهان نیست بجز یک هوسی

ما را بجهان نیست بجز یک هوسی کایی و به پیش ما نشینی نفسی لعل لب خود بپرسشی بگشائی گوئی که بگو تو از کجائی…

ادامه مطلب

روی تو ز مرآت جهان می بینم

روی تو ز مرآت جهان می بینم حسنت ز همه جهان عیان می بینم از غیرت اگر پرده برو افکندی در پرده کون ترا نهان…

ادامه مطلب

جان و دل من فدای جانان بادا

جان و دل من فدای جانان بادا در حسن رخش دو دیده حیران بادا تا سر بودم همیشه اندر سرمن سودای سر زلف پریشان بادا…

ادامه مطلب

ای ذات تو برتر از خیال من و ما

ای ذات تو برتر از خیال من و ما ز آثار صفات تو جهان شد پیدا اشیاء همه غرق نور رویت بینم ای حسن و…

ادامه مطلب

ما محرم اسرار الهیم ای دل

ما محرم اسرار الهیم ای دل ما واقف هر چیز کماهیم ای دل در ملک شهود و تخت تمکین و یقین بی هیچ شکی حاکم…

ادامه مطلب

ذاتست و صفات بیحد و اندازه

ذاتست و صفات بیحد و اندازه از وصف تو عالمی پر از آوازه هر ذره ز تو بوصف خاصی مخصوص برحسن تو خاص گلرخان تازه…

ادامه مطلب

تا مهر جمال تو هویدا شده است

تا مهر جمال تو هویدا شده است از پرتو او دو کون پیدا شده است تا دیده برخسار تو بینا شده است جان و خردم…

ادامه مطلب

ای دلبر شوخ بیوفائی تا چند

ای دلبر شوخ بیوفائی تا چند در هجر تو جان به بی نوائی تا چند آخر بود این که جان بوصل تو رسد این دل…

ادامه مطلب

یارم ز همه جهان مرا روی نمود

یارم ز همه جهان مرا روی نمود دیدم که جهان جمله نمود او بود عالم همه مرآت جمال رخ اوست حقا که جز او نیست…

ادامه مطلب

ما کاشف رمز علم الاسمائیم

ما کاشف رمز علم الاسمائیم در بحر وجود در بی همتائیم گنجی که همه جهان طلسمات ویند گر راه بدان گنج بیابی مائیم اسیری لاهیجی

ادامه مطلب

رندیم و حریف شاهد و پیمانه

رندیم و حریف شاهد و پیمانه مخمور دو چشم جادوی مستانه از روز ازل نصیب ما عشق تو بود زان روی شدم بعاشقی افسانه اسیری…

ادامه مطلب

تا مستی هستیت نگردد لاشی

تا مستی هستیت نگردد لاشی از جام وصال او کجا نوشی می تا در نظرت نقش توئی می ماند در کوی حقیقت نبری هرگز پی…

ادامه مطلب

ای دل تو اگر باده عشقش نوشی

ای دل تو اگر باده عشقش نوشی باید که غمش بعالمی نفروشی هر لحظه اگر وصال او دست دهد چون اهل فراق در رهش میکوشی…

ادامه مطلب

هر لحظه جمال دوست دیدن چه خوش است

هر لحظه جمال دوست دیدن چه خوش است زان لب سخن بوسه شنیدن چه خوش است بربوی وصال او دل و جان مرا دامن ز…

ادامه مطلب

ما جمله جهان مصحف ذاتت دانیم

ما جمله جهان مصحف ذاتت دانیم از هر ورقی آیت و صفت خوانیم با آنکه مدرسیم در مکتب عشق در معرفت کنه تو ما نادانیم…

ادامه مطلب

دریای دلم نه قعر دارد نه کران

دریای دلم نه قعر دارد نه کران چون ذره به پیش او همه کون و مکان دل مظهر علم حق بود ای نادان پیدا و…

ادامه مطلب

تاجی ز خیال وصل تو در سرماست

تاجی ز خیال وصل تو در سرماست پیراهن درد هجر تو در برماست از لوح رخت حروف عالم خوانم مرآت رخ توزان سبب دفتر ماست…

ادامه مطلب

ای دل به غم فراق دایم خونی

ای دل به غم فراق دایم خونی وی جان بامید وصل جانان چونی شوقت همه روزه بیشتر میگردد زان رو که بعشق هر زمان افزونی…

ادامه مطلب

هر لحظه رخت بحسن دیگر بینم

هر لحظه رخت بحسن دیگر بینم هر دم به لطافتش فزونتر بینم هرجا بصفت بیش و کمش گر بینم نتوان که جمال تو مکرر بینم…

ادامه مطلب

ما بنده عشق و از خرد آزادیم

ما بنده عشق و از خرد آزادیم با درد و غم عشق تو بس دلشادیم چون حاصل عمر ما بجز عشق تو نیست گوئی مگر…

ادامه مطلب

در عشق تو بی مذهبم و بی دینم

در عشق تو بی مذهبم و بی دینم نور رخ تو ز کفر و دین می بینم چون دل بصفای معرفت روشن شد در مرتبه…

ادامه مطلب

جامی که می دو کون را جاست منم

جامی که می دو کون را جاست منم وان قطره که صد هزار دریاست منم حرفی که بکنه سراو گر برسی در وی همه کتاب…

ادامه مطلب

ای در دل هر ذره ز تو سودائی

ای در دل هر ذره ز تو سودائی از مهر جمال تو جهان شیدائی مست از می وصل تو چنانم که دگر از هستی خویش…

ادامه مطلب

واصل بجهان بی مثالی مائیم

واصل بجهان بی مثالی مائیم عارف بصفات لایزالی مائیم در بحر هویتش چو فانی شده ام باقی ببقای بی زوالی مائیم اسیری لاهیجی

ادامه مطلب

لعل لب تو از می ناب اولیتر

لعل لب تو از می ناب اولیتر دندان تو از در خوشاب اولیتر در خورد دلم بجز لب لعل تو نیست زان رو که شراب…

ادامه مطلب

در پرتوحسن دلبری حیرانم

در پرتوحسن دلبری حیرانم کز مهر رخش چو ذره سرگردانم از جور و جفای یار بی مهر و وفا درمانده بدام درد بی درمانم اسیری…

ادامه مطلب

تا سنبل زلف تو برآشفت بروی

تا سنبل زلف تو برآشفت بروی خلق از پی جست وجو شده کوی بکوی خواهی نشود واقف اسرار تو کس عارف که ترا بدید گفتی…

ادامه مطلب

ای دل بغم فراق می باش صبور

ای دل بغم فراق می باش صبور کاندر عقب فراق وصل است و سرور باآن قدو روی چون گل و سروسهی داریم فراغتی ز طوبی…

ادامه مطلب

نور رخت از ظلمت زلفت پیداست

نور رخت از ظلمت زلفت پیداست لیکن نظر چنین نصیب داناست عارف ز جهان بروی تو می نگرد برکوری آنکه دیده اش ناپیداست اسیری لاهیجی

ادامه مطلب

عمری بامید وصل دلبر بودم

عمری بامید وصل دلبر بودم در آتش هجر او چو اخگر بودم تاره بحریم حرمتش یافت دلم دایم ز طلب چو حلقه بردر بودم اسیری…

ادامه مطلب

داری سر جور و بیوفائی با ما

داری سر جور و بیوفائی با ما پیوسته ازآن کنی جدائی باما یارب بود این که از سر مهر و وفا رخسار چو خورشید نمائی…

ادامه مطلب

تا گشت دلم ز عشق پابست غمت

تا گشت دلم ز عشق پابست غمت از پای فتاد جانم از دست غمت از شوق گلستان رخت مرغ دلم چون بلبل بی نوای شد…

ادامه مطلب

ای دیده همیشه طالب دیداری

ای دیده همیشه طالب دیداری دانم همه دم هوای وصلش داری دلبر چو میان جان و دل گشت مقیم او را ز چه رو تو…

ادامه مطلب

ناظر بکتاب روی خوبان زانیم

ناظر بکتاب روی خوبان زانیم کز روی نکو آیت حسنت خوانیم ما را چه خبر ز عالم و زهد وورع ما شیوه شاهدان نکو میدانیم…

ادامه مطلب

گفتی چو غمت رسد ترا غمخوارم

گفتی چو غمت رسد ترا غمخوارم شادت کنم و بغم دگر نگذارم اکنون که ز پا فتادم از درد فراق بردست وصال جان ما بردارم…

ادامه مطلب

دادم دل خود بعشق یاری که مپرس

دادم دل خود بعشق یاری که مپرس کردم هوس وصل نگاری که مپرس تا دل ببلای غم گرفتار آمد دارم ز جفاش روزگاری که مپرس…

ادامه مطلب

تا دل بجفای عشق تو خو کردست

تا دل بجفای عشق تو خو کردست صد کوه بلا به پیش او چون گردست درد تو شفای این دل درویش است هرکس نه چنین…

ادامه مطلب

آنجا که منم نه ذات باشد نه صفات

آنجا که منم نه ذات باشد نه صفات نه انجم و افلاک و عناصر نه جهات نه کشف و تجلی و نه حال و نه…

ادامه مطلب

مائیم منزه از قیود ملکوت

مائیم منزه از قیود ملکوت هستیم مقدس از صفات جبروت پیدا نبود ز ما، نه اسم و نه صفت پنهان بنقاب عزم اندر لاهوت اسیری…

ادامه مطلب

عشق تو مرا ز عالم آزادی داد

عشق تو مرا ز عالم آزادی داد تاباد، غم عشق تو برجانم باد دایم دل و جان بیاد تو مشغولند هرگز بود آیا که کنی…

ادامه مطلب

در بادیه عشق تو سرگردانم

در بادیه عشق تو سرگردانم بی رهبر و زاد و بی سروسامانم از دست غم فراق ما را برهان در بزم وصال خویشتن بنشانم اسیری…

ادامه مطلب