دعوی عشق جانان در هر دهان نگنجد

دعوی عشق جانان در هر دهان نگنجد وصف جمال رویش در هر زبان نگنجد نور کمال حسنش در هر نظر نیاید شرح صفات ذاتش در…

ادامه مطلب

من سوخته دل تا کی چون شمع سر اندازم

من سوخته دل تا کی چون شمع سر اندازم وز سوز دل خونین در جان شرر اندازم؟ درد دل من هر دم از عرش گذر…

ادامه مطلب

دل بر کن از جهان و جهان را گذشته دان

دل بر کن از جهان و جهان را گذشته دان ز آن بیش عمر خود تو به غفلت بمگذاران در هر نفس مکوش خلاف رضای…

ادامه مطلب

آن کس که دل به دنیای غدار می‌دهد

آن کس که دل به دنیای غدار می‌دهد نا پاک و سرد و واهی و غدار می‌شود تیمار کار خویش خور ار عاقلی که دل…

ادامه مطلب

دستی چو نیست جیفهٔ مردار بس خسند

دستی چو نیست جیفهٔ مردار بس خسند آن‌ها که دل به جیفهٔ مردار می‌دهند دست از جهان بدار و ازو پای بازکش کان رایگان به…

ادامه مطلب

گر صبحدم ز سوز غمت سر برآورم

گر صبحدم ز سوز غمت سر برآورم گرد از نهاد عالم و آدم برآورم هر دم هزار بار فرو می رود نفس تا کی نفس…

ادامه مطلب

دل بی تو ز تو خبر ندارد

دل بی تو ز تو خبر ندارد در عشق تو خواب و خور ندارد با یار بگوی عاشقان را زین بیش بلند بر ندارد از…

ادامه مطلب

ای دل مگر تو از درافتادگی درآیی

ای دل مگر تو از درافتادگی درآیی ورنه به شوخ چشمی با عشق کی بر آیی عمری است تا به عالم سر گشته گشتم از…

ادامه مطلب

ساقی تو بیار باده ز آن پیش

ساقی تو بیار باده ز آن پیش کم دست اجل دهان بگیرد زآن باده که از پیاله عکسش حال گل ارغوان بگیرد نجم الدین رازی

ادامه مطلب

ای کمالت منزه از نقصان

ای کمالت منزه از نقصان ای جمالت مقدس از تغییر از خطایی که کرده ام همه عمر یا فتاده به بندگی تقصیر چو تو دانی…

ادامه مطلب

دولت این جهان اگر چه خوش است

دولت این جهان اگر چه خوش است دل مبند اندرو که دوست کش است هر که را همچو شاه بنوازد چون پیاده به طرح بندازد…

ادامه مطلب

بر آتش عشق تو بسوزم

بر آتش عشق تو بسوزم گر سوختن منت بسازد گفتی که بباز جان چو مردان عاشق چه کند که جان نبازد نجم الدین رازی

ادامه مطلب

دوشم سحرگهی ندای حق به جان رسید

دوشم سحرگهی ندای حق به جان رسید کای روح پاک مرتع حیوان چه می‌کنی؟ تو نازنین عالم عصمت بدی کنون با خواری و مذلت عصیان…

ادامه مطلب

بکشم به جان جفایش نکشم سر از وفایش

بکشم به جان جفایش نکشم سر از وفایش طلبم همه رضایش دل و جان دهم برایش نجم الدین رازی

ادامه مطلب

بیدار شودلا که در این روزگار دون

بیدار شودلا که در این روزگار دون خفته دلند و دیدهٔ بیدار مانده نیست اندر سرای دنیی فانی عزیز من بسیار دل مبند که بسیار…

ادامه مطلب

دل در جهان مبند جهان یار بی وفاست

دل در جهان مبند جهان یار بی وفاست تکیه برو مکن که برو تکیه بر هواست با او بنوش باده که باری مقرر است داده…

ادامه مطلب

خسروا بشنو فزونی از چو من کم کاستی

خسروا بشنو فزونی از چو من کم کاستی راستی بتوان شنود آخر هم از ناراستی کی روا دارد خرد آزار حق جستن شها از برای…

ادامه مطلب

شها توقعم از خدمتی چنین کردن

شها توقعم از خدمتی چنین کردن نه جبه بود و نه دستار و طیلسان وردا نه جاه و منصب و نه احتشام بود و قبول…

ادامه مطلب

به صبا پیام دادم که ز روی مهربانی

به صبا پیام دادم که ز روی مهربانی سحری به کوی آن بت گذری کن ار توانی چو رسی به آستانش ز ادب زمین ببوسی…

ادامه مطلب

کرده‌ای تکیه بر جهان و هنوز

کرده‌ای تکیه بر جهان و هنوز غدر و مکر جهان نمی‌دانی باز خواهد هر آنچه داد به تو عاریت، بی‌گمان نمی‌دانی بازمانی ز دولت جاوید…

ادامه مطلب

پاک کن ز آلایش و آرایش خود راه را

پاک کن ز آلایش و آرایش خود راه را تا شوی سرهنگ عالی رتبت این درگاه را جغدوار اندر خراب این جهان ماوی مگیر تا…

ادامه مطلب

عشق آمد و کرد عقل غارت

عشق آمد و کرد عقل غارت ای دل تو به جان بر این بشارت ترک عجبی است عشق دانی کز ترک عجیب نیست غارت شد…

ادامه مطلب

چون همایان جیفه پیش کرکسان انداختیم

چون همایان جیفه پیش کرکسان انداختیم لاجرم بر کرکسان اکنون همایی یافتیم نجم الدین رازی

ادامه مطلب

گر زعشقت خبر نداشتمی

گر زعشقت خبر نداشتمی داغ آن برجگر نداشتمی عشق تو از کجا و من زکجا گر زحسنت خبر نداشتمی نجم الدین رازی

ادامه مطلب

تو چه دانی چه آرزومندم

تو چه دانی چه آرزومندم به حیات تو ای خجسته خصال شادی جان من به دیدن تست چون شب عید خلق را به هلال نجم…

ادامه مطلب

عشق را گوهر برون از کون کانی دیگرست

عشق را گوهر برون از کون کانی دیگرست کششتگان عشق را از وصل جانی دیگرست عشق بی عین است و بی شین است و بی…

ادامه مطلب

در عشق یار بین که چه عیار می‌رویم

در عشق یار بین که چه عیار می‌رویم سر زیر پا نهاده چه شطار می‌رویم در نقطهٔ مراد بدین دور ما رسیم زیرا به سر…

ادامه مطلب

ما قلندروشان قلاشیم

ما قلندروشان قلاشیم ما چه مردان جنگ و پرخاشیم شرط ما در وفای عشق آن است نخروشیم و نیز نخراشیم همچو پروانه شمع دوست شویم…

ادامه مطلب

دارو سبب درد شد اینجا چه امید است

دارو سبب درد شد اینجا چه امید است زایل شدن عارضه و صحت بیمار نجم الدین رازی

ادامه مطلب

هر که را این عشقبازی در ازل آموختند

هر که را این عشقبازی در ازل آموختند تا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند و آن دلی را کز برای وصل او…

ادامه مطلب

دشمن ما را سعادت یار باد

دشمن ما را سعادت یار باد از جهان در عمر برخوردار باد هر که خاری می نهد در راه ما خار ما در راه او…

ادامه مطلب

مرغان او هر آنچه از آن آشیان پرند

مرغان او هر آنچه از آن آشیان پرند بس بیخودند جمله و بی بال و بی پرند شهباز حضرتند دو دیده بدوخته تا جز به…

ادامه مطلب